در واپسین لحظات زندگی، حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) با آرامش قلبی و ایمانی استوار، وصایای خود را به امیرمؤمنان (علیهالسلام) سپرد. ایشان تا آخرین لحظه با شجاعت از حق امیرالمؤمنین (علیهالسلام) دفاع کرد و از حضور غاصبان خلافت در مراسم تشییعش جلوگیری کرد.
وصیتی غریب
با عروج پیامبر (صلیاللهعلیهوآله)، داغی بر دل اهلبیت نشست که تنها تسلای آن، وجود نازنین حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) بود؛ اما اکنون امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در آستانۀ وداع با یگانه یادگار رسول خدا، از زنده شدنِ دوبارۀ داغ فراقِ نبی و آغاز مصیبتی سترگ سخن میگوید.
در این لحظات حزنانگیز، حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) رو بهسوی مولای متقیان کردند و فرمودند: «خداوند به تو پاداش نیکو عنایت کند و ازسوی من بهترین جزا را به تو ارزانی دارد. اکنون ای پسرعمو! به تو وصیت میکنم که پساز من با دختر «امامه» ازدواج کنی؛ چراکه او برای فرزندان من همانند خودم دلسوز است و مرد را از وجود همسر چارهای نیست. دیگر آنکه برای حمل پیکر من تابوتی بسازی که تصویرش را دیدهام و فرشتگان آن را به من نشان دادهاند. همچنین، هیچیک از کسانی که در حق من ستم روا داشتند و حقم را غصب کردند، در تشییع جنازهام حاضر نشوند؛ چراکه آنان دشمنان من و دشمنان رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) هستند. اجازه نده که هیچیک از پیروان ایشان نیز در مراسم شرکت کنند و هرگاه دیدگان مردم به خواب رفت و آرامش برقرار شد، مرا نیمهشب به خاک بسپار.» [۱]
حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) در آخرین لحظات عمرشان، ضمن عهدی با امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، اوج نارضایتی خود از بیحرمتیهای صورتگرفته به خاندان نبوت را ابراز داشتند.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند: «هنگامی که زمان شهادت حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) فرا رسید، مرا فراخواندند و پرسیدند: آیا به وصیت و عهد من وفا خواهی کرد؟ پاسخ دادم: آری، آن را انجام خواهم داد. پس بانو وصیتِ خویش را به من سپردند و فرمودند: آنگاه که از دنیا رفتم، مرا شبانه به خاک بسپار و آن دو تن را که پیشتر از آنها یاد کردم، از وفات من آگاه مکن.» [۲]
آخرین درخواست
پساز رحلت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله)، خانۀ ولایت در اندوهی بیپایان فرو رفت و سرانجام حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) با دلی شکسته، آخرین روزهای حیات خویش را در غربتی جانکاه سپری کردند.
با نزدیک شدنِ لحظات پرواز ملکوتی حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها)، ایشان امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را فراخواندند و فرمودند: «وصیت مرا بر عهده بگیر.» امیرالمؤمنین (علیهالسلام) پاسخ دادند: «وصیت تو را میپذیرم، ای دخترِ رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله).» حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) چنین ادامه دادند: «تو را به حقِ رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) سوگند میدهم که پساز مرگم، آن دو نفر (ابوبکر و عمر) در تشییع من حاضر نشوند و بر من نماز نخوانند.»
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند: «این خواسته را اجابت خواهم کرد.»
پساز آنکه حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) از دنیا رفت، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ایشان را غسل دادند و پیکر مطهرشان را شبانه در خانه به خاک سپردند. چون صبح شد، و مردم مدینه میخواستند در تشییع جنازهٔ او حاضر شوند و ابوبکر و عمر نیز در میان آنان حضور داشتند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نزدشان رفت. آن دو به او گفتند: «ای ابوالحسن! با دختر محمد چه کردی؟ آیا کارهای تجهیز او را انجام دادی؟»
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند: «به خدا سوگند، او را به خاک سپردم.» آنان پرسیدند: «چه چیزی تو را واداشت تا بدون آگاهی ما، او را دفن کنی؟» امیرمؤمنان (علیهالسلام) فرمودند: «او مرا به این کار سفارش کرده بود.»
راوی نقل میکند که عمر گفت: «به خدا سوگند، تصمیم داشتم قبر او را بشکافم و بر او نماز بخوانم.» امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند: «آگاه باش! به خدا سوگند، تا زمانی که جان در بدن دارم و ذوالفقار در دست من است، تو هرگز به نبش قبر او دست نخواهی یافت.» پساز این کلامِ مقتدرانه، عمر گفت: «خودت بهتر میدانی.» ابوبکر نیز گفت: «بروید؛ زیرا او نسبت به این کار از ما سزاوارتر است.» و بدینسان، مردم پراکنده شدند. [۳]
منابع
[1] روضه الواعظین، جلد ۱، صفحۀ ۱۵۰
[2] بحار الانوار، جلد ۴۳، صفحۀ ۱۵۹
[3] الاختصاص، جلد ۱، صفحۀ ۱۸۳
