از فقدان پیامبر تا شهادت کوثر

داغی که تازه شد؛ از فقدان پیامبر تا شهادت کوثر

پس‌از شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، آسمان مدینه تیره شد و بار سنگین اندوه بر شانه‌های زهرا (سلام‌الله‌علیها) و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نشست. بانو در میان بغض همسر صبورش، آخرین وصیت‌ها را در دل تاریک شب جاری ساخت تا حقیقت‌های تلخ تاریخ، در آغوش غربت مولای متقیان به امانت بماند.

دوران پس‌از شهادت رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، آغازگر فصلی جان‌گداز در زندگی اهل‌بیت بود. حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) درحالی‌که جراحت‌های عمیقی را تحمل می‌کرد، با دلی سرشار از غم به دیدار ابدی می‌اندیشید و در این مسیر، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) تنها سنگ صبور و همراه وفادار بانو در آن ایام دشوار بود. ایامی که با طنین تکان‌دهندۀ صدای اذان و تأثیر آن بر قلب مجروح حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) به اوج تلخی خود می‌رسد.

روزهای سوگواری
حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) در اوج غربت و اندوه فراق پدر، محبت‌های بی‌دریغ رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را برای فرزندان‌شان، امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام)، زمزمه می‌کردند.

پس‌از شهادت پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) به‌دلیل شدت درد و اندوه، همواره بر سر مبارک‌شان دستاری بسته بودند. ایشان در فراق پدر، حال و روزی بسیار ناتوان، روحی شکسته‌بال، دلی آکنده از غم و چشمانی اشک‌بار داشتند و در سوز و گداز بودند. یاد لحظاتی که پدر به دیدارشان می‌آمد، شعله‌های این آتش را در دل ایشان برافروخته‌تر می‌کرد. گاهی به امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) که کنار ایشان نشسته بودند نگاه کرده و می‌فرمودند: «کجاست آن پدری که شما را بسیار گرامی می‌داشت، بر دوش خود می‌نشاند و محبتش به شما از همگان افزون‌تر بود؟ و اجازه نمی‌داد که پیاده بر زمین گام بردارید. إنّٰا لِلّٰهِ‌ وَ إنّٰا إلَیهِ‌ راجِعُونَ، به خدا سوگند که پدربزرگ‌تان که محبوب جانم بود، از میان ما رفت و دیگر هرگز او را نخواهم دید که این در را به رویمان بگشاید، شما را بر دوش بگیرد و آن محبت‌های همیشگی‌اش را نثارتان کند.» [۱]

 

اذان ناتمام بلال

طنین صدای اذان بلال، برای حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) یادآور روزهای حضور پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود؛ صدایی که هربار، دل شکستۀ بانو را بیش‌از پیش می‌سوزاند. این وداع جان‌گداز با اذان نیمه‌کاره، حکایت غم‌انگیز روزهایی است که مدینه بی‌صاحب خود، تنها مانده بود.

پس‌از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، شنیدن صدای اذان مؤذن ایشان، خاطرات روزهای حضور حضرت را برای دختر بزرگوارشان زنده می‌کرد. روایتی که پیش‌رو دارید، حکایت وداع بلال با اذان و تأثیر عمیق آن بر وجود نازنین حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) است.
پس‌از شهادت پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، بلال حبشی از اذان گفتن خودداری کرد و گفت: «پس‌از پیامبر، برای هیچ‌کس اذان نخواهم گفت.» تا اینکه روزی حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) فرمود: «من دوست دارم صدای اذان مؤذن پدرم را بشنوم.» وقتی این سخن به گوش بلال رسید، مشغول گفتن
اذان شد. موقعی که بلال دو بار گفت «الله اکبر»، حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) به یاد روزگار پدرش رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) افتاد و بسیار گریست.
زمانی که بلال به عبارت «أشهد أن محمّداً رسول الله» رسید، حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) ناله‌ای زد و از حال رفت. حاضران که با دیدن این وضعیت، گمان بردند حضرت از دنیا رفته است، هراسان به بلال گفتند: «اذان را قطع کن و دیگر مگو! فاطمه (سلام‌الله‌علیها)، دختر رسول خدا، از دنیا رفت.» بلال پس‌از مشاهدۀ این واقعۀ جان‌کاه، اذان را متوقف کرد و آن را نیمه‌کاره گذاشت.
پس‌از آنکه حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) به هوش آمدند، به بلال فرمودند: «اذان را کامل کن!» اما بلال نپذیرفت و با عرض ادب گفت: «ای سرور بانوان! من بیمناکم که با شنیدن صدای اذان، دوباره رنج و اندوه بر شما چیره شود و این‌گونه بی‌تاب شوید.» بدین‌ترتیب، حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) او را از ادامۀ اذان معاف فرمودند. [۲]

داغی که دوباره تازه شد

با عروج پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، داغی بر دل اهل‌بیت نشست که تنها تسلای آن، وجود نازنین حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) بود؛ اما اکنون امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در آستانۀ وداع با یگانه یادگار رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، از زنده شدنِ دوبارۀ داغ فراقِ نبی و آغاز مصیبتی بزرگ سخن می‌گوید.

حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) که از جراحات سخت، رنج فراوانی می‌کشیدند، پس‌از چهل روز، در بستر بیماری از دنیا رفت. چون دریافتند که لحظات آخر عمرشان است، ام‌ایمن و اسماء بنت عمیس را فراخواندند و کسی را نیز به دنبال امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) فرستادند. وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بر بالین ایشان حاضر شدند، حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) فرمودند: «ای پسرعمو، حس می‌کنم زمان مرگ من فرا رسیده است؛ تردیدی ندارم که هر لحظه به پدرم نزدیک‌تر می‌شوم. آنچه در دل دارم و وصیت من است، اکنون برایت می‌گویم.» امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) با اندوهی عمیق کنار ایشان نشستند و تمام کسانی که در خانه بودند را بیرون فرستادند و فرمودند: «ای دختر رسول خدا، هرچه می‌خواهی وصیت کن.»
سپس حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) با صراحتی برخاسته از حقیقت فرمودند: «ای پسرعمو! خوب می‌دانی که من هرگز دروغ نگفته‌ام و از روزی که همراه تو شده‌ام، هیچ‌گاه با تو مخالفتی نکرده‌ام.» امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) با حالی دگرگون پاسخ دادند: «پناه بر خدا! تو از آن پاک‌ترید و در پیشگاه خدا داناتر، پرهیزکارتر و گرامی‌تر از آنی که بخواهم گمان کنم در این سال‌ها خطایی از تو سر زده است. جدایی تو برای من بسیار سنگین و جانکاه است، اما افسوس که راهی برای فرار از تقدیر نیست. به خدا سوگند، با شهادت تو، داغ فراق پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) دوباره برایم زنده می‌شود و این مصیبت، غمی بسیار بزرگ است. اما چه می‌توان کرد که همه از خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم؛ اندوهی که هیچ تسکینی برایش نیست و هیچ چیزی آن را جبران نمی‌کند.»

پس‌از این کلام، هر دو بزرگوار ساعتی گریستند. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) سر مبارک حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) را بر سینه گرفتند و فرمودند: «هرچه می‌خواهی وصیت کن که من بی‌درنگ به آن عمل خواهم کرد و فرمان تو را بر خواستۀ خود ترجیح مى‌دهم.» [۳]

منبع
[1]
روضه الواعظین، جلد۱، صفحۀ۱۵۰
[2] بحار الانوار، جلد۴۳، صفحۀ۱۵۷
[3] روضه الواعظین، جلد۱، صفحۀ۱۵۰ 

مطالب بیشتر

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *