حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها)، دختر گرامی پیامبر اسلام، در سال ۱۱ هجری قمری و در شهر مدینه به شهادت رسید. روایت وداع حسنین با مادر و امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، تصویری از عشق و دلشکستگی است. حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، مایۀ آرامش خانه و خانواده، پیش از دیگران از دردهای این دنیا رهایی یافت و به دیدار پدر مهربانش، پیامبر گرامی، شتافت.
حنوط بهشتی
حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) هرچه به لحظۀ وداع با دنیای فانی نزدیک میشد خود را برای دیدار با معبود آماده میکرد.
در روایتی بیان شده است که حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) پساز پدر بزرگوارشان، چهل روز زنده بودند. هنگامی که زمان شهادت ایشان فرا رسید، به اسماء فرمودند: «ای اسماء! هنگامی که زمان وفات پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرا رسید، جبرئیل برای ایشان کافوری از بهشت آورد. پیامبر آن را به سه قسمت تقسیم کرد: یکسوم برای خودشان، یکسوم برای امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) و یکسوم برای من. مجموع آن چهل درهم بود. ای اسماء! باقیماندۀ حنوط پدرم را از فلان مکان بیاور و آن را کنار سر من قرار بده.»
اسماء آن را آورد و در کنار سر حضرت گذاشت. سپس حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) لباس خود را بر روی خویش کشید و فرمود: «کمی منتظر من باش، سپس مرا صدا بزن. اگر پاسخ تو را ندادم، بدان که من به پدرم پیوستهام.» اسماء مدتی منتظر ماند، سپس حضرت را صدا زد، اما ایشان پاسخی ندادند.
پس ندا داد: «ای دختر محمد مصطفی! ای دختر گرامیترین کسی که زنان به دنیا آوردهاند! ای دختر بهترین کسی که بر سنگریزهها گام نهاده است! ای دختر کسی که نسبت او با پروردگارش به اندازۀ فاصلۀ دو کمان یا نزدیکتر بود!»
حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) پاسخی ندادند. اسماء پارچه را از روی صورت ایشان کنار زد و دید که آن حضرت از دنیا رفتهاند. پس خود را بر ایشان افکند و ایشان را میبوسید و میگفت: «ای فاطمه! هنگامی که بر پدرت، رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله)، وارد شدی، سلام اسماء بنت عمیس را به او برسان.»
وداع حسنین
وداع حسنین (علیهماالسلام) با مادر جوانشان تصویری از دلتنگی و عشق است. امام حسن و حسین (علیهماالسلام) با ناباوری و دیدگانی اشکبار به چهرۀ مهربان مادر نگاه میکنند و نامش را فریاد میزنند تا شاید پاسخ دهد.
در همین هنگام، امام حسن و حسین (علیهماالسلام) وارد شدند و گفتند: «ای اسماء! چرا مادر ما در این ساعت خوابیده است؟» اسماء گفت: «ای دو پسر رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) مادر شما خواب نیست؛ او از دنیا رفته است.»
امام حسن (علیهالسلام) خود را بر روی مادر افکند و او را میبوسید و یکبار میگفت: «ای مادر! با من سخن بگو، پیش از آنکه روحم از بدنم جدا شود.»
امام حسین (علیهالسلام) نیز پیش آمد و پاهای مادرش را میبوسید و میگفت: «ای مادر! من فرزند تو حسین هستم. پیش از آنکه قلبم از هم بشکافد و بمیرم، با من سخن بگو.»
اسماء به آن دو گفت: «ای دو پسر رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) نزد پدرتان، علی (علیهالسلام)، بروید و خبر وفات مادرتان را به ایشان برسانید.»
فراق یار
کسی علی بن ابیطالب (علیهالسلام) را در زندگی آشفته ندیده بود تا اینکه حسنین (علیهماالسلام) سراسیمه به پدر رسیدند و خبری به او دادند که حضرت پریشان حال به سمت خانه میدوید.
امام حسن و حسین (علیهماالسلام) از خانه خارج شدند. هنگامی که نزدیک مسجد رسیدند، صدای گریۀ خود را بلند کردند. همۀ اصحاب بهسوی آنان شتافتند و گفتند: «ای پسران رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) چرا گریه میکنید؟ خدا چشمان شما را گریان نکند! شاید به جایگاه جدتان، پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نگاه کردهاید و از شوق دیدار او گریستهاید.» آن دو گفتند: «نه! مادر ما فاطمه (سلاماللهعلیها) از دنیا رفته است.»
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) وقتی این خبر غمانگیز را شنیدند، با صورت بر زمین افتاد و با حسرت گفت: «پساز این، چه کسی مایۀ آرامش من خواهد بود، ای دختر محمد، من بهوسیلۀ تو آرامش مییافتم؛ پس بعداز تو، دیگر با چه کسی آرامش یابم؟»
سپس فرمود: «هر دو دوستی که به هم میرسند، روزی باید از هم جدا شوند، و همه چیز جز جدایی، کوچک و زودگذر است. اینکه بعداز احمد، فاطمه را هم از دست دادهام، نشان میدهد که هیچ دوستی و همراهیای همیشگی نیست.»
پساز آن امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با دردی عمیق به اسماء فرمود: «ای اسماء! فاطمه (سلاماللهعلیها) را غسل بده، او را حنوط کن و کفن کن.»
اسماء با احترام و عشق تمام کارهای لازم را انجام داد و در نهایت حضرت بر پیکر ایشان نماز خواند.
منبع
کشف الغمه، جلد ۱، صفحۀ ۵۰۰




