ابو منصور جمالالدین حسن بن یوسف بن مطهّر حلّی معروف به علامه حلّی، از مشهورترین علمای شیعه، مجتهد شیعه، فقیه و اصولی (دانشمندانِ شیعیِ صاحبنظر در علم اصول فقه) عرب اهل عراق، دانشمند قرن هفتم و هشتم قمری و پدرش فخرالمحققین حلی بود.
زادگاه و ولادت
در شب ۲۹ رمضان ۶۴۸ ه.ق در شهر حله فرزندى از خاندانى پاکسرشت ولادت یافت که از مقرّبان درگاه بارى تعالى قرار گرفت.
نامش حسن و معروف به علاّمه حلّى است.
خاندان و نسب علامه
مادرش بانویى نیکوکار و عفیف، دختر حسن بن یحیى بن حسن حلّى، خواهر محقق حلّى است و پدرش شیخ یوسف سدیدالدین از دانشمندان و فقهاى عصر خویش در شهر فقاهت حلّه است.
علاّمه حلّى از طرف پدر به «آل مطهّر» پیوند مىخورد که خاندانى مقدس و بزرگ و همۀ اهل دانش و فضیلت و تقوا بودند.
از آنها آثار و نوشتههاى گرانقدر به یادگار مانده که تا به امروز و در امتداد تاریخ مورد استفاده دانشپژوهان قرار گرفته است.
آل مطهّر به قبیله بنىاسد که بزرگترین قبیلۀ عرب در شهر حلّه است پیوند میخورند که مدت زمانى حکومت و سیادت از آنها بود.
آوازۀ علمی علامه در جوانی
جمالالدین حسن، ستارۀ پرفروغ «آل مطهّر» و شهر فقاهت حلّه هنوز مدّت زمانى از تحصیلش نگذشته بود که با ذوق سرشار خدادادى و علاقۀ وافر، به تمام دانشهاى بشرى مانند فقه و حدیث، کلام و فلسفه، اصول فقه، منطق، ریاضیات و هندسه مسلح گردید و تجربۀ لازم را به دست آورد.
آوازۀ فضل و دانش وى به سرعت در سرزمین حلّه و دیگر شهرها پیچید و در مجالس درس و محیط فرهنگى نام مقدسش را به نیکى و احترام یاد میکردند و «علاّمه»اش میخواندند.
علامه حلّى چون خورشید فروزان در آسمان فقاهت درخشید و دیگران از نور وجودش استفاده کردند. در شهر حلّه حوزۀ درس تشکیل داد و علاقهمندان و تشنهکامان معارف و علوم اهلبیت (علیهمالسلام) از گوشه و کنار جذب آن شدند و از دریاى بىکرانش سیراب گشتند.
یکى از دانشمندان میگوید: علامه حلّى نظیرى ندارد نه پیش از زمان خودش و نه بعد از آن. کسى که در مجلس درس او پانصد مجتهد تربیت شد.
زندگی و تحصیل علم
او در خردسالی با راهنمایی پدرش برای یادگیری قرآن به مکتب رفت و خواندن و نوشتن را در مکتب آموخت، سپس مقدمات و ادبیات عرب و علوم فقه، اصول فقه، حدیث و کلام را نزد پدرش شیخ یوسف سدید الدین و داییاش محقق حلی آموخت. او در ادامه علوم منطق، فلسفه و هیئت را نزد استادان دیگرش به ویژه خواجه نصیرالدین طوسی فرا گرفت.
حملۀ مغولان به ایران و آخرین نفسهای عباسیان
هنوز یک دهه از سن جمالالدین حسن نگذشته بود که با حملۀ وحشیانه مغولان رعب و وحشت سرزمینهاى اسلامى را در بر گرفت.
ایران در آتش جنگ مغولان میسوخت و شعلۀ آن دیگر نواحى را نیز تهدید میکرد. در این میان مردم عراق دلهرۀ عجیبى داشتند. هر لحظه ممکن بود لشکریان مغول از ایران به سوى عراق حرکت کنند و شهرهاى آنجا را یکى پس از دیگرى فتح نمایند.
بغداد پایتخت عباسیان آخرین روزهاى زوال خلافت عباسیان را مشاهده میکرد. مردم از ترس احتمال حمله مغولان وحشى شهرها را خالى کرده و سر به بیابان گذاشته بودند.
شیعیان و مردم شهرهاى مقدس عراق چون کربلا، نجف و کاظمین به بارگاه ملکوتى ائمه معصومین روى آورده، در حرم امن اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) پناهنده شدند و حریم دل را آرامش میدادند.
مردم حلّه نیز سر به بیابان و نیزارها گذاشته، بعضى به کربلاى معلاّ و نجف اشرف پناهنده شدند و چند نفرى هم در شهر ماندند که از جملۀ آنان سه نفر فقیه و دانشمند به نامهاى شیخ یوسف سدیدالدین، سید مجدالدین بن طاووس و فقیه ابن العزّ بودند.
این دانشمندان در جایى جمع شدند و براى نجات شهرهاى مقدس کربلا، نجف، کوفه و حلّه درپى چارهاندیشى برآمدند و پس از گفتگوهاى زیاد و مشورت با یکدیگر به این نتیجه رسیدند که نامهاى نزد هولاکوخان پادشاه مغول بفرستند و از وى امنیت و آسایش براى شهرهاى مقدس عراق درخواست نمایند.
فروپاشی حکومت عباسیان و ورود مغولان به بغداد
سرانجام در سال ۶۵۷ ه.ق بغداد به دست هولاکو فتح گردید و «معتصم» آخرین خلیفۀ بنى عباس از بین رفت. حوزۀ فرهنگ اسلام و مذهب شیعى در بغداد که از رونق بسزایى برخوردار بود متلاشى شد و بر شهرهاى عراق ترس و وحشت از مغولان سایه افکند.
پناهدادن علما و دانشمندان
ولى به رغم وحشیگریهاى مغولان دور از فرهنگ و با تلاش و همت بلند و درایت فقهاى شیعه در حلّه - بویژه شیخ یوسف سدیدالدین پدرجمالالدین حسن - و لطف و عنایت پروردگار، امنیت به شهر حلّه و شهرهاى مقدس عراق بازگشت و سرزمین حلّه پناهى براى فقها و دانشمندان شد.
از این پس حلّه تا اواخر قرن هشتم، به مثابه یکى از حوزههاى بزرگ مذهب شیعى شناخته میشد که طلاّب و اندیشمندان از گوشه و کنار مجذوب آن حوزه میشدند. بدینگونه وطن جمالالدین حسن براى وى و دیگر دانشپژوهان در سایۀ صلح و آرامش و به دور از جنگ و خونریزى مهیّاى استفاده از محضر بزرگان و عالمان دین قرار گرفت.
عصر علاّمه حلی
عصر علامه را باید زمان توسعۀ فقه شیعه و حقانیت مذهب اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) و دوره پیشرفت تمدن و دانش در گوشه و کنار جهان اسلام نامید. چرا که علامه حلّى تلاش و کوشش خستگىناپذیرى در نشر علوم و فقه اسلام بر طبق مذهب اهلبیت نمود و در فقه تحول و شیوۀ نوى را ارائه کرد.
وى اولین فقیهى بود که ریاضیات را به عنوان دانشى در فقه وارد کرد و به فقه استدلالى تکامل بخشید.
تأثیرى که دیدگاه فقهى، کلامى و آثار علامه گذارده بود محور بحث و تکیه گاه دانشمندان بر طبق نظرات فقهى فقها و دانشمندان شیعى بود.
در آن روزگار در بغداد و عراق خاندان جوینى حکومت میکردند که گرچه از طرف پادشاهان مغول به بغداد و این منطقه گمارده شده بودند، بیش از سى سال فرمانرواى مطلق بودند و در ترویج دین مبین اسلام و تعظیم علما و نشر دانش و فضیلتها و ترمیم خرابیهاى مغولان، هرچه توانستند دریغ نکردند.
به واقع اگر وجود آنان نبود آثارى از تمدن اسلام بر جاى نمیماند.
حکیم ایرانی که مغولان را رام کرد!
در ایران نیز گرچه حاکمان مغول حکومت میکردند و مدت زیادى رعب و وحشت و جنایت و خونریزى حکمفرما بود، رفته رفته از بى فرهنگى و خوى ستمگرى مغولان کاسته شد و این به سبب تأثیر فرهنگ مردم ایران و اسلام و نیز هوشیارى و سیاست وزراى لایق و شایستهاى نظیر خواجه نصیرالدین طوسى، یاور وحى و عقل و استاد علاّمه حلّى بود.
حضور چنین دانشمندان دلسوز فرهنگ اسلام و ملّت در دستگاه مغولان، در پیشرفت علم و جلوگیرى مغولان وحشى از تخریب و آتشسوزى مراکز فرهنگى و کتابخانهها، نقش بسزایى ایفا کرد. دانشمندانى که در انجام این مهم از آبروى خویشتن سرمایه گذاشتند و همچون شمع سوختند.
ماجرای طلاقی که پای علامه را به ایران باز کرد
ملاّ محمد تقی مجلسی در شرح «من لایحضره الفقیه» از جمعی از اصحاب نقل میکند که:
روزی شاه خدابنده به همسرش غضب کرد و در یک مجلس به او گفت: «اَنْتِ طالِقٌ ثَلاثا؛ تو را سه طلاقه نمودم.» (با توجّه به اینکه اگر مردی همسرش را سه طلاقه کند دیگر نمیتواند با او ازدواج کند، مگر آنکه او بامرد دیگری ازدواج نماید. و سپس آن مرد پس از آمیزش، او را (به اختیار خود) طلاق دهد، پس از پایان عدّۀ طلاق، شوهر اوّل میتواند با او مجدّدا ازدواج نماید).
شاه خدابنده از کار خود پشیمان شد، علمای بزرگ اسلام(تمام علمای مذاهب اربعه (اهل تسنن)) را به حضور طلبید و جریان را به آنان گفت و از آنان خواست تا راهحلی ارائه دهند.
همۀ علما گفتند: «هیچ راه حلی وجود ندارد جز اینکه همسر مطلّقهات با مردی ازدواج کند و آن مرد بعد از آمیزش با او، او را طلاق دهد...».
شاه خدابنده گفت: «درهر مسألهای، اختلاف و گفتگو وجود دارد آیا بین شما در این مسأله اختلاف نیست؟»
بنابر مذهب اهل تسنن فقهای اهل سنت به اتفاق گفتند: نه.
یکی از وزیران شاه گفت: من یکی از علما را میشناسم که در شهر «حلّه» سکونت دارد، به فتوای او اینگونه طلاق، باطل است (منظور او علاّمه حلّی بود).
شاه خدابنده برای علاّمه حلّی نامه نوشت و وی را احضار نمود.
علمای اهل سنت گفتند:«مذهب علاّمه حلّی باطل است، رافضیها بی عقل هستند!! و برای شاه، صحیح نیست که چنین افرادی را دعوت کند» ولی شاه گفت:«حتما باید او بیاید و این مسأله، مورد بررسی قرار گیرد».
وقتی که نامه شاه خدابنده به علاّمه حلّی رسید، علاّمه احساس وظیفه کرد و رنج پیمودن راه طولانی را تحمّل نمود و خود را از حلّه به سلطانیّه (پنج فرسخی زنجان) رساند.
مناظرۀ جنجالی علامه حلی با عالمان اهلسنت نزد پادشاه مغول
به دستور شاه خدابنده مجلس بزرگی تشکیل شد علمای برجستۀ چهار مذهب اهل تسنّن در آن مجلس حاضر شدند، سپس علاّمه وارد آن مجلس گردید، ولی هنگام ورود، کفشهای خود را به دست گرفت و سلام بر اهل مجلس کرد و در کنار شاه نشست.
علمای حاضر در مجلس به شاه گفتند: «آیا ما به تو نگفتیم که علمای رافضیها، ضعف عقل دارند؟!».
شاه گفت: آنچه را که او در ورود به مجلس انجام داد از خودش بپرسید.
علما به علاّمه حلّی گفتند:
۱ - چرا هنگام ورود در برابر شاه خم نشدی و سجده نکردی؟ و آداب مجلس را رعایت ننمودی؟
علاّمه در پاسخ گفت:«رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) عالیترین مقام حکومت را داشت و مردم تنها برای او سلام میکردند نه اینکه او را سجده کنند قرآن کریم میفرماید:
(... فَاِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتا فَسَلِّمُوا عَلَی اَنْفُسِکُمْ تَحِیَّهً مِنْ عِنْدِاللّهِ مبارَکَهً طَیِّبَهً...).
«پس هنگامی که داخل خانهای شدید، بر خویشتن سلام کنید، سلام و تحیّتی از سوی خداوند، سلام و تحیّتی پربرکت و پاکیزه».
و همۀ علمای اسلام اتفاق دارند که سجده برای غیر خدا، جایز نیست.
۲ - گفتند: «چرا رعایت ادب نکردی و در کنار شاه نشستی؟».
علاّمه در پاسخ گفت: «در مجلس جز در کنار شاه، جای خالی نبود» (هرچه علاّمه میگفت، مترجم گفتار او را برای شاه ترجمه میکرد).
۳ - گفتند: «چرا کفشهای خود را به دست گرفته و همراه خود آوردی؟ این کار را هیچ عاقلی نمیکند».
علاّمه گفت: ترسیدم پیروان مذهب حنفی آن را بدزدند چنانکه ابوحنیفه کفش رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) را دزدید.
علمای حنفی گفتند: این تهمت را نزن، در زمان رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) هنوز ابوحنیفه متولّد نشده بود.
علاّمه گفت:«فراموش کردم شافعی این دزدی را کرد».
علمای شافعی فریاد زدند: تهمت نزن که تولّد شافعی روز وفات ابوحنیفه بود.
علامه گفت: «اشتباه کردم مالک این دزدی را کرد».
علمای مالکی فریاد زدند: ساکت باش! بین مالک و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بیش از صد سال فاصله بود.
علاّمه گفت: «پس احمد حنبل دزدید».
علمای حنبلی، منکر شده و مثل سایرین پاسخ دادند.
در این هنگام، علاّمه رو به شاه خدابنده کرد و گفت:
«دانستی که به اعتراف خود علمای اهل سنت هیچ یک از رؤسای چهار مذهب در زمان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نبودند، پس این چه بدعتی است که اینان درآوردند و در میان مجتهدین خود، چهار نفر را انتخاب نمودهاند و اگر مجتهدی از آنان اعلم و افقه و اتقی باشد، ولی فتوایش برخلاف فتوای آنان باشد، به قول او عمل نمیکنند؟!».
عالمی که پادشاه مغول را شیعه کرد
شاه خدابنده به علمای اهل تسنن رو کرد و گفت: «بهراستی هیچ کدام از رؤسای مذهب چهارگانه در زمان رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) نبودهاند؟».
آنان گفتند: آری. (نبودهاند)
در اینجا بود که علاّمه گفت:«جامعه شیعه، مذهب خود را از امیرمؤمنان علی (علیهالسلام) گرفته که آن حضرت جان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و پسر عمو و برادر و وصیّ آن حضرت بود».
شاه خدابنده گفت: از این حرفها بگذرید من شما را برای امر مهمی دعوت کردهام و آن اینکه:«آیا سه طلاق در یک مجلس واقع میشود؟».
علاّمه گفت: طلاق شما باطل است؛ زیرا شروط آن محقّق نشده است؛ چون یکی از شرایط آن استماع دو نفر عادل است، آیا دو نفر عادل شنیده است؟.
شاه گفت: نه.
علاّمه گفت: «بنابراین، طلاق واقع نشده است و همسر شما بر شما حلال است.» (به علاوه سه طلاق در یک مجلس حکم یک طلاق را دارد).
سپس به بحث و مناظره با علمای مجلس پرداخت و همۀ آنان را مجاب کرد. شاه خدابنده در همان مجلس مذهب تشیّع را قبول کرد.
خیر و برکت علاّمه در ایران
و از آن پس علاّمه، مورد علاقۀ مخصوص سلطان محمد خدابنده واقع شد و از امکانات حکومت به نفع اسلام و تقویت ارکان تشیّع، کمال استفاده را نمود.
سلطان گفت یک کتابی بنویس از تشیع بیشتر بدانیم. علامه حلی کتاب «مفتاح الکرام» را نوشت .
این کتاب باعث شد تمام سران و تمامی مغولها شیعه شدند و خواهرزادۀ او خانم گوهرشاد خاتون به عشق امام هشتم (علیهالسلام) صحن گوهرشاد را در مشهد ساخت.
سلطان خدابنده انقدر شیفته علامه شد که گفت باید من هرجا میروم شما با شاگردان خود دنبال من باشی تا من از زیارت شما محروم نباشم .
گنبدی که برای تدفین پیکر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ساخته شد!
و این تاثیر علامه بر شاه مغول بود که باعث شد در زنجان بنای فیروزهای سلطانیه را به عشق امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بسازد .
قصد سلطان محمد خدابنده از بنای این گنبد باشکوه و خارقالعاده که در ۳۰ کیلومتری شهر زنجان قرار دارد و بزرگترین گنبد آجری جهان محسوب میشود این بود که پیکر مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را به آنجا منتقل سازد.
شبی که میخواست به نجف برود حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را در خواب میبیند و حضرت با زبان فصیح ترکی به او فرمودند : (سلطان خدابنده سَندَکی سَندَه. مَندَکی مَندَه.) (سلطان خدابنده مال تو مال خودت. مال من هم مال من.)
پادشاه اولجایتو پس از منصرف شدن از انتقال پیکر مطهر امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، مقادیری از خاک نجف و کربلا به سلطانیه انتقال داد و در ساخت قسمتی از گنبد استفاده کرد که به تربتخانه مشهور است، پادشاه وصیت کرده بود که در سردابه دفن شود که دو سال بعد از اتمام ساخت گنبد در سن ۳۴ سالگی بر اثر بیماری درگذشت و لذا سلطان خدابنده را در همان بنای سلطانیه دفن کردند.
گرایشات مذهبی اولجایتو (سلطان محمد خدابنده)
مادر سلطان محمد خدابنده مسیحی بود و او را در کودکی غسل تعمید داده و نیکلا نامید ولی خدابنده پس از مرگ مادر با زنی مسلمان ازدواج کرد و همان او را مسلمان (سنی) نمود. خدابنده بر اثر نفوذ علمای حنفی خراسان، شعبه حنفی از مذاهب اربعه تسنن را پذیرفت و رسماً مسلمان شد؛ و نام خلیفه اول را بر مسکوکات نقش نموده؛ به تشویق علمای این شعبه پرداخت.
علاقه اولجایتو به مذهب حنفی به تدریج علمای این مذهب را در اظهار و بدگوئی به مذاهب دیگر اسلام و آزار پیروان آنها جری ساخت.
در صورتیکه خود اولجایتو مردی متعصب نبود و به همین جهت به تشویق خواجه رشیدالدین فضلالله که از مذهب شافعی پیروی داشت نظامالدین عبدالملک مراغهای شافعی را به سمت قاضی القضاتی کل ایران منصوب کرد و عموم اهل مذاهب را تحت امر او قرار داد.
هر قدر بعدها سعی کردند که او را از این راه برگردانند و نفوذ شیعیان را کم کنند قادر نیامدند.
نقش سلطان محمد خدابنده (اولجایتو) در رونق تشیع
مذهب شیعه در زمان او رونق بسیار یافت و جماعتی از علمای این مذهب که در بحرین و عراق عرب متواری بودند به تدریج از خود جنبشی بروز دادند و کتب بسیار در رد عقائد مخالفین و اقامه مراسم تشیع به رشته تألیف آوردند و زمینه قوی برای دورههای بعد تهیه دیدند و در این کار دخالت علامه حلی از همه بیشتر است.
سلطان، تشیع را اختیار کرد و جماعتى را به سوى اقلیمها و شهرها گسیل داشت، تا آنکه بنام ائمه اثنا عشر خطبه بخوانند، و نام آنها را در مساجد و معابد بنویسند.
و عجیب اینکه شاه خدابنده و علاّمه حلّی هردو در یک سال، یعنی سال ۷۲۶ هجری قمری از دنیا رفتند!
بازگشت به حله و فوت علامه
علامه پس از مرگ سلطان محمد خدابنده و پس از زیارت بیت الله الحرام به حله بازگشت و در سن ۷۸ سالگی در روز شنبه ۲۱ محرم الحرام سال ۷۲۶ هجری قمری دار فانی را وداع گفته و به لقاء الله شتافت.
پیکر پاک و مقدسش را به نجف آورده و در جوار حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) - در حرم مطهرعلوی - به خاک سپردند و آنان که به زیارت مرقد مقدس مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام مشرف میشوند، کنار قبر علامه حلی توقفی کرده و عرض ادب میکنند.
وصیتنامه زیبای علامه حلی به فرزندش
علامه حلی در آخر کتاب قواعد الاحکام وصیتی دارد برای فرزندش که این وصیت شامل محاسن اخلاقی است.
قسمتهائی از این وصیت بسیار جالب علامه را در اینجا نقل میکنیم:
... تو را وصیت میکنم - همچنان که خداوند وصیت را بر من واجب کرده است - به تقوای پروردگار زیرا تقوی سنتی است پابرجا و استوار و فریضهای است واجب و لازم و سپری است نگهدارنده و ذخیرهای است جاودان و بهترین چیزی است که انسان برای روز رستاخیز تهیه میکند...
دستورات الهی را اجرا کن و آنچه خدا را راضی کند انجام ده...
اوقات خود را در فراگرفتن فضیلتهای علمی صرف کن، و همواره کوشش کن از سرازیری نقصان به اوج کمال بالا روی و از فرودگاه جهل به قله عرفان اوج گیری.
و تو را وصیت میکنم به نیکی کردن و برادران را یاری نمودن و در مقابل بدی احسان کردن و نیکوکاران را ممنون شدن. و زنهار از دوستی با فرومایگان و نادانان بلکه باید همواره یار دانشمندان و همنشین فضلا باشی زیرا این همنشینی، استعداد تو را برای تحصیل کمال بر میانگیزد و ملکهای برای تو میشود که مجهولات خود را دریابی.
و باید امروز تو بهتر از دیروزت باشد و تو را نصیحت میکنم به بردباری و توکل و رضایت. در هر روز و شب نفس خود را محاسبه کن.
بسیار استغفار کن خدا را... و بر توست که نماز شب را بپا داری زیرا رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) بر آن اصرار کرد و فرمود: هر کس شب خود را با نماز شب به پایان رسانید و سپس مرد بهشت برای او است.
و بر تو باد به نیکی و احسان به خویشاوندان (صله رحم) زیرا عمر را زیاد میکند. و تو را به اخلاق نیکو وصیت میکنم.
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: انکم لن تسعوا الناس باموالکم فسعوهم باخلاقکم.
مردم را با اموال خود نمیتوانید راضی کنید، پس آنان را با اخلاقتان خشنود نمایید.
به ذریه حضرت رسول (صلیاللهعلیهوآله) نیکی کن زیرا خدای تبارک و تعالی وصیت خود را نسبت به آنها تاکید فرموده است و خوبی به آنان را پاداش رسالت و هدایت حضرت رسول (صلیاللهعلیهوآله) قرار داده است.
قل لااسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی.
بگو (ای پیامبر) من از شما پاداشی نمیخواهم جز محبت و مودت در حق خویشاوندان...
فقهاء و دانشمندان را تعظیم و تکریم کن زیرا رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: من اکرم فقیها مسلما لقی الله یوم القیامه و هو عنه راض و من اهان فقیها مسلما لقی الله یوم القیامه و هو علیه غضبان.
هر کس فقیه مسلمانی را گرامی بدارد روز قیامت خدا را در حالی ملاقات میکند که از او راضی باشد و هر کس فقیه مسلمانی را اهانت کند خدا را در روز قیامت درحالی دیدار میکند که بر او غضب کرده باشد...
و زنهار از مخفی نگهداشتن و کتمان علم و آن را از شایستگان منع کردن خداوند میفرماید:
ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون. (سوره بقره - ۱۵۹)
آنان که آیاتی را که برای راهنمائی مردم فرستادیم و بعد از آنکه برای هدایت مردم در کتاب بیان کردیم پنهان میکنند آنان را خدا و تمام لعن کنندگان لعن میکنند...
قرآن عزیز را تلاوت کن و در معانی آیات بیندیش و دستورات و منهیات آن را اطاعت کن.
اخبار و احادیث حضرت رسول (صلیاللهعلیهوآله) و آثار آن حضرت را دنبال کن و در معانی آنها بحث و بررسی و دقت نظر داشته باش و من برای تو کتابهای بسیاری را به یادگار گذاشتم که به تمام آنها میتوانی مراجعه کنی و بهرهمند شوی.
و اما آنچه برای من و به نفع من میتوانی انجام دهی اینکه با من پیمان ببندی که در بعضی از وقات برای من از خدا طلب مغفرت کنی و ثواب برخی از اطاعتها را به من ببخشی و از یاد من کم نکنی که وفاداران تو را به بیوفائی نسبت دهند و همچنین بیشتر از حد مرا یاد نکنی که اندیشمندان تو را به عجز و ناتوانی نسبت دهند بلکه در خلوت بیاد من باش و پس از نمازهایت برای من دعا کن…
پیشبینی جالب امیرالمؤمنین (علیهالسلام) دربارۀ «شهرحله»
نقل است مولاى متقیان امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در مسیر حرکت از کوفه به صفّین برتپّه هاى بابل روى تلّ بزرگى ایستاد و اشاره به بیشه و نیزارى نمود و این سخن را فرمود :
اینجا شهرى است و چه شهرى!
اصبغ بن نباته از یاران نزدیک حضرت عرض کرد :
یا امیرالمؤمنین! میبینم از وجود شهرى در اینجا سخن میگویى، آیا در اینجا شهرى بود و اکنون آثار آن از بین رفته است؟
فرمود : نه!
ولى در اینجا شهرى به وجود میآید که آن را «حلّه سیفیّه» میگویند و مردى از تیرۀ بنى اسد آن را بنا میکند و از این شهر مردمى پاک سرشت و مطهّر پدید میآیند که در پیشگاه خداوند مقرّب و مستجابالدعوه میشوند.