زمانی که غبار حوادث سقیفه بر چهرۀ تاریخ نشست، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با قلبی مالامال از اندوه فقدان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله)، با حقیقت پیشگوییهای حضرت روبهرو شدند. ایشان که در جستجوی حق و پناه برحق بودند، میان دو راهی دشوار ایستادند؛ راهی که در آن، ماندن در قامت حاکم، نه برای رسیدن به جاه و جلال، که تنها برای حفظ شعلۀ دین و وفاداری به عهد پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بود تا از فروپاشی اسلام در میانۀ طوفان فتنهها جلوگیری شود.
سقیفه و آزمون ایمان
در میانۀ غم و اندوه سوگ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و هجوم طلقاء بهسوی قدرت، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با بیانی کوبنده، ماهیت حوادث را از نگاه الهی بازخوانی کردند.
ایشان با تلاوت آیاتی از سورۀ عنکبوت، نشان دادند که آنچه در میان مردم میگذرد، نه یک اتفاق سیاسی، بلکه آزمونی سخت برای جدایی راستی از دروغ است.
وقتی کار غصب خلافت برای ابوبکر تمام شد و مردم با او بیعت کردند، مردی به خدمت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رسید؛ درحالیکه حضرت داشت خاک بر قبر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میریخت و بیلی در دست داشت.
آن مرد گفت: «مردم با ابوبکر بیعت کردند؛ خواری و ذلت در میان انصار آشکار شد و طُلَقاء (کسانی که در فتح مکه، پیامبر آنها را آزاد کرد) با شتاب بهسمت بیعت با ابوبکر رفتند، مبادا که این مقام به شما برسد!»
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) سر بیل را در زمین فرو برد، دستۀ آن را به دست گرفت و این آیات را تلاوت فرمودند: «بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیمِ، الم،أحَسِبَ النّاسُ أن یُترَکوا أن یَقولوا آمَنّا و هُم لا یُفتَنونَ، و لَقَد فَتَنّا الَّذینَ مِن قَبلِهِم فَلَیَعلَمَنَّ اللهُ الَّذینَ صَدَقوا و لَیَعلَمَنَّ الکاذِبینَ، أم حَسِبَ الَّذینَ یَعمَلونَ السَّیِّئاتِ أن یَسبِقونا ساءَ ما یَحکُمونَ؛ آیا مردم گمان کردهاند، همینکه بگویند: ایمان آوردیم، رها میشوند و آنان [به وسیلۀ جان، مال، اولاد و حوادث] مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟ درحالیکه یقیناً کسانی را که پیشاز آنان بودند، آزمایش کردهایم [پس اینان هم بیتردید آزمایش میشوند]، و بیتردید خدا کسانی را که [در ادعای ایمان] راست گفتهاند میشناسد، و قطعاً دروغگویان را نیز میشناسد. آیا آنان که مرتکب زشتیها میشوند، پنداشتهاند که میتوانند بر ما پیشی گیرند [تا از مجازات و عذاب زشت کاریهایشان بگریزند؟!] چه بد داوری میکنند.» (سورۀ عنکبوت آیات ۱-۴) [۱]
اولین بیعت کننده با ابوبکر
سلمان فارسی به دیدار امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رفت و اتفاقات سقیفه را برای ایشان شرح داد. مولای متقیان نیز او را از پیشگویی پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) دربارۀ رویدادهای پساز سقیفه آگاه کردند.
سلیم بن قیس هلالی از اصحاب و راویان ائمه در روایتی مفصل، گفتوگوی سلمان فارسی با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را اینگونه گزارش میکند:
«سلمان به محضر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رسید و گفت: مردم در سقیفۀ بنیساعده با ابوبکر بیعت کردند؛ سپس ابوبکر آمد و وارد مسجد شد و بر منبر رفت، درحالیکه مردم با او بیعت میکردند. وقتی ابوبکر برای گرفتن بیعت بر منبر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نشست، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از سلمان پرسید: «آیا میدانی اولین کسی که در آن لحظه با او بیعت کرد چه کسی بود؟»
سلمان پاسخ داد: «نمیدانم؛ اما پیرمردی سالخورده را دیدم که بر عصا تکیه زده بود و اثر سجدهای تیره بر پیشانی داشت. او با گریه نزد ابوبکر رفت و گفت: خدا را سپاس که مرا از دنیا نبرد تا تو را در این جایگاه دیدم. دستت را باز کن تا با تو بیعت کنم. پس ابوبکر دستش را باز کرد و آن پیرمرد با او بیعت کرد؛ سپس از مسجد بیرون رفت.»
سپس امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند: «آن پیرمرد، ابلیس بود، خداوند او را لعنت کند. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) پیشتر به من خبر داده بود که مردم پساز آنکه تو (امیرالمؤمنین (علیهالسلام)) آنان را دربارۀ حقت و حجتی که داری به چالش میکشی، در سایهبان بنیساعده با ابوبکر بیعت خواهند کرد.
سپس به مسجد میآیند و نخستین کسی که بر منبر من با او بیعت میکند، ابلیس ملعون است؛ در شکل پیرمردی سالخورده و شادمان، که چنین و چنان میگوید. سپس شیاطین گرد او میآیند و او میگوید: چگونه دیدید آنچه را که من با آنان کردم، هنگامی که امیری را که خدا و رسولش فرمان به اطاعت از او داده بودند، رها کردند.» [۲]
گم کردن معدن هدایت
در روزهای پرالتهاب پساز شهادت پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآله)، میان اصحاب دلبستگیها و دیدگاههای متفاوتی پدید آمد. درحالیکه برخی در پی تدبیر امور بودند، گروهی از یاران وفادار، دل در گروی حق امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داشتند و معتقد بودند که مسیر هدایت، تنها از میان اهلبیت میگذرد.
سلمان، زبیر و شماری از انصار، تمایل داشتند که پساز پیامبر (صلیاللهعلیهوآله)، با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بیعت کنند. ازاینرو، هنگامی که بیعت با ابوبکر انجام شد، سلمان به صحابه گفت: «شما به خیر و صلاحی (خلافت) دست یافتید، اما معدن و جایگاه اصلی آن را اشتباه گرفتید!»
در روایتی دیگر، آمده است که سلمان گفت: «شما بزرگتر و سالخوردهتر خود را برگزیدید، اما دربارهٔ اهلبیت پیامبران به خطا رفتید. آگاه باشید که اگر آن مقام خلافت را میان آنان (اهلبیت) قرار میدادید، هرگز دو نفر از شما با یکدیگر اختلاف نمیکردند و آن را به آسانی و با آرامش به دست میآوردید.» [۳]
خار در چشم و استخوان در گلو
امیرمؤمنان (علیهالسلام) در گفتوگویی با ابنعباس، تلخیهای دوران پساز پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و چرایی سکوت و سپس پذیرش مسئولیت حکومت را توصیف کردند.
زراره که از اصحاب اهلبیت بود، از امام باقر (علیهالسلام) نقل میکند که ابنعباس گفته است: «روزی در محضر امیرمؤمنان علی بن ابیطالب (علیهالسلام) از موضوع خلافت سخن به میان آوردم.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) با دلی گداخته، از روزگاری سخن گفت که صبری تلخ را بر تن کرده بود تا میراث پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) در میانۀ طمعِ مردمان، از هم نپاشد. مولای متقیان فرمودند: به خدا سوگند، پسر ابوقحافه (ابوبکر) ردای خلافت را به تن کرد، درحالیکه خوب میدانست جایگاه من در حکومت، همچون محور برای سنگ آسیاست. من که مانند کوهی بلندم در آن هنگام، در میان دو راهی سخت ماندم: یا با دست شکسته (بییاور) قیام کنم، و یا بر فضای تاریک و پرآشوبی که در آن کودکان پیر میشدند و بزرگسالان جان میسپردند، شکیبایی کنم. عاقلانه دیدم که صبر کنم. پس خار در چشم و استخوان در گلو، شاهد تاراج میراث پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بودم.
تا اینکه او (ابوبکر) درگذشت و خلافت را به عمر سپرد؛ شگفتا! ابوبکر در زمان حیاتش پیوسته آرزوی کنارهگیری داشت، اما برای پساز مرگش، آن را به دیگری بخشید؛ گویی این دو نفر، پستانهای شتری را میان خود تقسیم کرده بودند. به خدا سوگند، او کار را به مسیری ناهموار کشاند که حرکت در آن موجب لغزش، جراحت و عذرخواهی مداوم میشد. صاحب حکومت همچون سوارکار اسب سرکش است. اگر عنان، محکم کشد پردههاى بینى حیوان پاره مىشود و اگر رهایش کند سوارش را بر زمین میزند. به خدا سوگند مردم در آن دوران به سرکشی، بیثباتی و دوری از حق گرفتار شدند.
سپس او (عمر) نیز درگذشت و خلافت را در شورای ششنفره قرار داد و گمان کرد من هم با دیگران برابرم! بار خدایا در این شورا از تو مدد مىجویم!، تو میدانی که چه زمانی من در برابر آن دو نفرِ نخست، مورد تردید بودم که اکنون با اینها همردیف شوم؟ بااینحال، با آنها همراهی کردم تا تلخیِ روزگار بگذرد. آنگاه یکى از آنها به جهت کینهاى که از من داشت روى برتافت و دیگرى به دامادش گوش سپرد، کارهاى دیگرى [که از گفتنش کراهت دارم] تا آنکه نوبت به نفر سوم رسید که از پرخوری و دنیاپرستی، بیحوصله و سنگین شده بود؛ او و خاندانش بیتالمال را همچون علفهای بهاری بلعیدند تا آنکه سرانجام کردارش، به قتلش انجامید.»
شورا و فساد جانشینان
پس از سالها صبر و شکیبایی، نوبت به مواجهه با آشوبهای ناشی از به قدرت رسیدن میرسد؛ جایی که مولای متقیان میان وصیت الهی به دانایان و حقارت دنیا در برابر حق، بر لبۀ تیغ انتخاب ایستادهاند.
امیرمؤمنان (علیهالسلام) در ادامه به زراره فرمود: «پساز آن، مردم همچون یال کفتار بر سرم ریختند و اصرار کردند که با ایشان بیعت کنم ولى من سرپیچی کردم. سپس آنان چنان ازدحامی کردند که حسن و حسین (علیهماالسلام) زیر دست و پا ماندند و ردایم از هر دو طرف پاره شد. وقتی زمام امور را به دست گرفتم، گروهی پیمان شکستند، جماعتی از دین خارج شدند و دستهای ستم پیشه کردند. گویا سخن خداوند را نشنیده بودند که مىفرمود: آن سرای دیگر (آخرت) را براى کسانى قرار مىدهیم که در زمین برترى نمىجویند و تباهکارى نمىکنند و پایان کار براى پرهیزگاران است. (سورۀ قصص آیۀ۸۳)، چرا به خدا سوگند آن را شنیده بودند ولى دنیایشان ایشان را فریب داده آنان را شیفته ساخت و به زر و زیورش دل باخته بودند.
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جنبندگان را پدید آورد، اگر نبود حضور یاران و اتمام حجت، و اگر نبود پیمانی که خداوند از دانایان گرفته است که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، افسار شتر حکومت را بر کوهانش میانداختم و آن را به حال خود رها میکردم. آنگاه میدیدند که این دنیای ناپایدارشان نزد من، از عطسۀ بزغالهای بیارزشتر است.»
ابنعباس میگوید: «در این میان، نامهای از اهل عراق به دست امام رسید و سخن ایشان قطع شد. بسیار افسوس خوردم که نتوانستم ادامۀ سخنان حضرت را بشنوم. وقتی خواندن نامه تمام شد، عرض کردم: «ای امیرمؤمنان! کاش کلامتان را ادامه میدادید.» حضرت فرمودند: «هیهات ای پسر عباس! این آتش درونی بود که زبانه کشید و سپس فرونشست.» [۴]
اقرار به برتری مولای متقیان
عمر در گفتوگویی صریح با ابنعباس، اعتراف میکند که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) شایستهترین فرد برای خلافت بود، اما دو نگرانی سبب شد که او را کنار بگذارند.
ابنعباس نقل میکند: «روزی عمر به من گفت: آگاه باش؛ به خدا سوگند، پساز شهادت پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هیچکس از یار تو، امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، برای خلافت و زمامداری سزاوارتر نبود. اما ما دربارۀ او از دو چیز بیم داشتیم.»
گفتم: «آن دو چیز چه بود؟»
گفت: «از کمسالی او و از علاقه و توجه فراوانی که به بنیعبدالمطلب داشت، بیمناک بودیم.» [۵]
منابع
[1] بحار الانوار، جلد ۲۴، صفحۀ ۲۳۰
[2] اثبات الهداه، جلد ۱، صفحۀ ۳۵۴
[3] السقیفه و فدک، صفحۀ ۱۰۴
[4] نهج البلاغه، خطبۀ ۳ (شقشقیه)؛ امالی طوسی، جلد ۱، صفحۀ ۳۷۲
[5] بحار الانوار، جلد ۲۸، صفحۀ ۳۱۵