گروهی از خوارج پساز مراسم حج جمع شدند در نهایت، سه نفر عهد بستند که امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، معاویه و عمرو بن عاص را بکشند. ابنملجم تعهد کرد که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را بکشد. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در شب نوزدهم رمضان میهمان دخترش امکلثوم بود.
حال مولای متقیان
در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مدام از منزل بيرون مىرفت و دوباره بازمیگشت و به آسمان نگاه مىكرد و با حالت تضرّع و زارى سورۀ يس را تلاوت میفرمود و مىگفت: «اللّهمّ بارک لى فى الموت؛ خداوندا براى من مرگ را مبارک گردان» و سپس میفرمود: «انّا للّه و انّا اليه راجعون» و ذکر «لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم» را بسيار تکرار مىكرد و صلوات مىفرستاد و استغفار مىنمود.
ابنشهرآشوب و غيره روايت كردهاند: «حضرت در تمام آن شب بيدار بود و برخلاف عادت هميشۀ خويش براى نماز شب بيرون نرفت.»
و روايت شده است كه در آن شب حضرت بيدار بود و به آسمان نگاه مىکرد، و مىفرمود: «به خدا قسم كه دروغ نمىگويم، و دروغ به من گفته نشده است، اين است آن شبى كه وعدۀ شهادت به من دادهاند.»(۱)
درخواستی از پدر
از امّكلثوم دختر مولای متقیان نقل شده است: «وقتی شب نوزدهم ماه رمضان رسيد پدرم به خانه آمد به نماز ايستاد. من براى افطار او طبقى حاضر کردم كه دو قرصه نان جو با كاسهاى از شیر و مقدارى از نمک سوده در آن بود.
زمانی که از نماز فارغ شد، وقتی آن طبق را نگريست، گریه کرد و فرمود: دخترم، براى من در يک طبق دو نان خورش حاضر كردهاى؟ مگر نمىدانى كه من از برادر و پسرعموی خود رسول خدا (صلىاللّهعليهوآله) پیروی میکنم، دخترم، هركس خوراک و پوشاکش در دنيا نيكوتر است ايستادن او در قيامت نزد حقتعالى بيشتر است، دخترم، در حلال دنيا حساب است و در حرام دنيا عذاب.
سپس دربارۀ زهد و سادهزیستی پیامبر خاتم تذكر داد و فرمود: به خدا سوگند افطار نمیکنم تا از اين دو غذا يكى را بردارى، پس من كاسۀ شیر را برداشتم و آن حضرت اندكى از نان جو با نمک تناول فرمود و حمد و ثناى الهى بهجا آورد و برخاست و به نماز ايستاد، پيوسته مشغول ركوع و سجود بود و به درگاه خدا تضرع مىنمود.»
سپس امّكلثوم عرض كرد: «اى پدر، چرا امشب بیداری و دلیل اضطراب شما چیست؟
حضرت فرمود: صبح، من شهيد خواهم شد.
دخترش عرض كرد: به جعده (فرزند هبيره است، و مادرش امّهانى خواهر اميرالمؤمنين (عليهالسلام) است) بگویید به مسجد برود و بهجای شما نماز بخواند.
حضرت فرمود: از قضاى الهى نمىتوان گريخت و خود را برای رفتن به مسجد آماده کرد.»(۲)
نالۀ مرغابیها
زمانى كه فجر فرارسید ابننباح، مؤذّن آن حضرت بیرون آمد و اذان خواند، حضرت برای رفتن به مسجد برخاست، وقتی به در خانه رسید، مرغابيان برخلاف عادت مقابل حضرت آمدند و بال بال مىزدند و فرياد میکشیدند، عدهای خواستند كه آنها را دور کنند که حضرت فرمود: «دعوهنّ فانّهنّ صوائح تتبعها نوائح؛ آنها را به حال خود بگذاريد، که فریاد کنند و بعداز من نوحه خواهند خواند.»
امّكلثوم يا به روایتی امام حسن (عليهالسلام) عرض كرد: «اى پدر! چرا فال بد مىزنى؟»
حضرت فرمود: «فال بد نمىزنم، ولی دلم شهادت مىدهد كه كشته مىشوم، اين سخن حقّى بود كه به زبانم جارى شد.»
آنگاه سفارش مرغابيان را به امّكلثوم نمود، و فرمود: «اى دخترم! مبادا اينها را رها كنى؛ چون زبان ندارند و قادر نيستن سخن بگویند، هرگاه گرسنه يا تشنه شوند، آنها را غذا بده و سيراب كن، وگرنه رهایشان كن بروند و از گياههاى زمين بخورند.»
وقتی به در خانه رسيد، قلّاب در، به كمربند آن حضرت گیر کرد و از كمر مباركش باز شد، حضرت كمر را محكم بست و اشعارى بیان كرد كه اين دو بيت است.
مورّخ امين مسعودى گفته در خانۀ آن حضرت از تنۀ درخت خرما بود و در باز نمىشد و باز کردن آن مشكل شده بود، آن حضرت در را ازجا كند و كنارى نهاد و راه خودش را باز کرد و در را محكم بست و اين دو شعر را بیان فرمود:
«اشدد حيازيمك للموت فانّ الموت لاقيكا
و لا تجزع عن الموت اذا حلّ بناديكا
و لا تغرّ بالدّهر و ان كان يوافيكا
كما اضحكك الدّهر كذاك الدّهر يبكيكا»
مضمون اشعار؛ اى على! ببند کمر خود را براى مرگ، پس همانا مرگ تو را ملاقات خواهد نمود، و از مرگ جزع مكن وقتى كه به منزل تو نازل شود، و مغرور مشو به دنيا هرچند با تو موافقت نمايد، همچنان كه دهر تو را خندان گردانيده است همچنين تو را به گريه خواهد درآورد.»
سپس گفت: «الهى، مرگ را بر من مبارک كن و لقاى خود را بر من خجسته فرماى.»
امّكلثوم از شنيدن اين كلمات فرياد وا ابتاه و وا غوثاه سرداد، و امام حسن (عليهالسلام) پشت سر پدرش بيرون رفت، وقتی به آن حضرت رسيد عرض كرد: «میخواهم با شما باشم.»
حضرت فرمود: «تو را به حقّى كه بر گردن تو دارم سوگند مىدهم كه برگرد.»
امام حسن (عليهالسلام) به خانه بازگشت و با امّكلثوم بهخاطر احوال و صحبتهایی كه از پدر بزرگوارش مشاهده كرده بودند محزون و غمگين بودند.(۳)
اذان آخر مولا
اميرالمؤمنين (عليهالسلام) وارد مسجد شد، ولی چراغهاى مسجد خاموش بود، آن حضرت در تاريكى چند ركعت چند نماز خواند، و مدتی مشغول تعقيبات شد، آنگاه به بام مسجد رفت و اذان گفت و وقتی حضرت اذان مىگفت، هيچ خانهای در كوفه نبود مگر آنكه صداى اذانش به آنجا مىرسيد. آنگاه از مأذنه پایین آمد و درحالیکه صلوات مىفرستاد، و سپس اين چند بيت را قرائت فرمود:
«خلّوا سبيل المؤمن المجاهد فى اللّه لا يعبد غير الواحد و يوقظ النّاس الى المساجد»(۴)
بيدار نمودن ابنملجم
سپس به صحن مسجد رفت و درحالیکه میگفت: «الصلاة، الصلاة» و خفتگان را براى نماز از خواب بیدار میکرد، و ابنملجم ملعون در تمام آن شب بيدار بود و در مورد کار بزرگی که قصد انجامش را داشت فکر مىكرد. در اين هنگام كه اميرالمؤمنين (عليهالسلام) خفتگان را براى نماز بيدار مىكرد او نيز در ميان خفتگان بود و بر روی شکم خوابیده بود و شمشير مسموم خود را در زير لباسش پنهان کرده بود، وقتی اميرالمؤمنين (عليهالسلام) به او رسيد فرمود: «براى نماز برخيز و اینگونه نخواب كه اين خواب شياطين است، به سمت راست بخواب كه خواب مؤمنان است، يا به طرف چپ بخواب كه خواب حكما است و بر روی پشت بخواب كه خواب پيغمبران است.»
آنگاه فرمود: «قصد انجام کاری را داری كه زمانش نزديک است، و از عاقبت آن آسمانها فرو ريزد و زمين چاک شود و كوهسارها نگون گردد، مىتوانم به تو بگویم كه در زير لباست چه پنهان کردی» و سپس از كنار او عبور نمود و به محراب رفت و به نماز ايستاد.(۵)
فزت و ربّ الكعبه
ابنملجم با اينكه شنیده بود كه اميرالمؤمنين (عليهالسلام) را اشقياى امت شهيد مىكند، و گاهى به قطام مىگفت مىترسم من آنكس باشم و به آرزویم نيز دست نيابم. و آن شب تا بامداد در مورد اين کار عظيم فکر کرد عاقبت سيلاب شقاوت او اين خيالات گوناگون را کنار گذاشت و عزمش را برای قتل اميرالمؤمنين (عليهالسلام) جمع كرد و کنار آن استوانهای كه در نزدیک محراب بود قرار گرفت، وردان و شبيب نيز در گوشهاى خزيدند.
وقتی اميرالمؤمنين (عليهالسلام) در ركعت اول سر از سجده برداشت، اول شبيب به قصد قتل آن حضرت حمله کرد، و فریاد زد: «للّه الحكم يا علىّ، لا لک و لا لأصحابک؛ حكم دادن مخصوص خداوند است و تو نمیتوانى حكم كنى و كار دين را به حكومت حكمين واگذار کنی.» و شمشیر کشید ولی شمشير او بر طاق فرو آمد و خطا كرد.
پساز او ابنملجم جلو آمد و شمشير کشید، اين كلمات را بگفت و شمشير بر فرق آن حضرت فرود آورد، و ضربت او به جاى زخم عمرو بن عبدودّ (از کشتهشدگان قریش در جنگ خندق) فرود آمد و سر حضرت را شكافت.
اميرالمؤمنين (عليهالسلام) فریاد زد: «بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسولاللّه، فزت و ربّ الكعبه؛ سوگند به خداى كعبه كه رستگار شدم.»(۶)
معرفی قاتل
اميرالمؤمنين (عليهالسلام) فریاد زد: «فرزند يهوديّه، ابنملجم مرا كشت، او را بگیرید.»
اهل مسجد وقتی صداى حضرت را شنيدند، آن ملعون را دستگیر کردند و صداها بلند شد و حال مردم دگرگون شده بود، پس همه بهسوى محراب دويدند ديدند كه آن حضرت در محراب افتاده و فرق مباركش شكافته شده و خاک بر میدارد و بر روی جراحت مىريزد و اين آيه را مىخواند:
«مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى؛ شما را از زمين خلق كرديم، و شما را به زمين برمىگردانيم ، و شما را بار ديگر از زمين بيرون مىآوريم. (۷)
محقق شدن وعدۀ خدا و پیامبر خاتم
مردم ديدند كه خون سرش بر روى محاسن شريفش جارى است و ريش مباركش به خون خضاب شده و اميرالمؤمنين (عليهالسلام) فرمود: «هذا ما وعدنا اللّه و رسوله؛ امر خدا فرارسید، و گفتۀ رسول خدا (صلىاللّهعليهوآله) به حقیقت پیوست.»(۸)
ندای جبرئيل
جبرئيل ميان آسمان و زمين ندا داد طوریکه مردم شنيدند و گفت:
«تهدّمت و اللّه اركان الهدى، و انطمست اعلام التقى، و انفصمت العروة الوثقى، قتل ابن عمّ المصطفى، قتل الوصىّ المجتبى، قتل علىّ المرتضى، قتله اشقى الاشقياء؛ به خدا سوگند كه اركان هدايت، درهم شكست و ستارههاى علم نبوّت تاريک شد، نشانههاى پرهيزكارى از بین رفت، عروة الوثقاى الهى از هم گسيخته شد، پسرعموی محمد مصطفى (صلىاللّهعليهوآله) كشته شد، سيد اوصيا، على مرتضى شهيد شد، او را بدبختترين اشقيا شهيد كرد.»(۹)
وقایع پساز ضربت خوردن
وقتی امّكلثوم ندای جبرئيل مبنی بر شهادت مولا را شنيد، به صورت خود سيلی زد و گريبان چاک داد، و فرياد کشید: «وا أبتاه، وا عليّاه، وا محمّداه»
حسنين (عليهماالسلام) از خانه بهسوى مسجد دويدند، ديدند كه مردم نوحه و فرياد مىكنند و مىگويند: «وا اماماه و وا اميرالمؤمنيناه، به خدا سوگند كه امام عابد و مجاهدی كه هرگز به بتها سجده نكرد شهيد شد، و شبیهترین شخص به رسول خدا (صلىاللّهعليهوآله) بود.
وقتی امام حسن (عليهالسلام) داخل مسجد شد، فرياد واابتاه و واعلياه سرداد و گفت: «كاش مرده بودم و اين روز را نمىديدم.»
وقتی نزديک محراب آمد پدر بزرگوار خويش را ديد كه در ميان محراب افتاده و ابوجعده و جماعتى از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و مىخواهند تا آن حضرت را بلند کنند تا با مردم نماز بخواند ولی او توانايى ندارد، سپس اميرالمؤمنين (عليهالسلام)، امام حسن (عليهالسلام) را به جاى خود به امامت گذاشت تا نماز بخواند و آن حضرت نمازش را نشسته خواند، و از شدت درد به سمت چپ و راست متمايل مىگشت، وقتی امام حسن (عليهالسلام) نماز را تمام کرد سر پدر را در آغوش گرفت، و گفت: «اى پدر! کمرم شکست، چگونه تو را در این حال ببینم.»
اميرالمؤمنين (عليهالسلام) چشم گشود و فرمود: «اى فرزند! از امروز پدر تو رنج و دردی ندارد، اينک جدّ تو محمّد مصطفى (صلواتاللّهعليه) و جدّۀ تو خديجه كبرى (سلاماللهعلیها) و مادرت فاطمه (سلاماللهعلیها) و حوريان بهشت حاضرند و در انتظار پدر تو هستند و تو شاد باش و دست از گريستن بدار كه گريۀ تو ملائكۀ آسمان را به گريه درآورده است.»
با رداى اميرالمؤمنين (عليهالسلام) جراحت سرش را محكم بستند و آن حضرت را از محراب به ميان مسجد بردند. خبر شهادت اميرالمؤمنين (عليهالسلام) در شهر كوفه پراكنده شد زن و مرد شتابان بهسوى مسجد آمدند، اميرالمؤمنين (عليهالسلام) را ديدند كه سرش در دامن امام حسن (عليهالسلام) است و با آنكه جاى ضربت را محكم بستهاند خون از آن جاری است و صورت مباركش از زردى به سفيدى مايل شده است به آسمان نگاه مىكند و زبان مباركش به تسبيح و تقديس الهى مشغول است و مىگويد:
«الهى اسألک مرافقة الأنبياء و الاوصياء و اعلى درجات جنّة المأوى.»
وقتی بیهوش شد امام حسن (عليهالسلام) گریه کرد و از قطرات اشک آن حضرت كه بر روى صورت پدر بزرگوارش ريخت آن حضرت به هوش آمد، و چشم بازکرد و فرمود: «اى فرزند! چرا گریه میکنی و جزع مىكنى، تو بعداز من به زهر ستم شهيد مىشوى، و برادرت حسين به تيغ شمشیر، و هر دو تن به جدّ، پدر و مادر خود ملحق خواهيد شد.»(۱۰)
منابع
۱. منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهمالسلام (فارسى)، ج ۱، ص: ۴۱۸.
۲. همان.
۳.منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهمالسلام (فارسى)، ج ۱، ص: ۴۱۹.
۴.منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهمالسلام (فارسى)، ج ۱، ص: ۴۲۱.
۵. همان.
۶. منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهمالسلام (فارسى)، ج ۱، ص: ۴۲۲.
۷. همان.
۸. منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهمالسلام (فارسى)، ج ۱، ص: ۴۲۴.
۹. همان.
۱۰. منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهمالسلام (فارسى)، ج ۱، ص: ۴۲۵.