در آیۀ ۱۱۹ سورۀ توبه، خداوند به وضوح به ضرورت پیروی از افراد راستین و وفادار اشاره میکند؛ افرادی که در صداقت و ایمان نمونه هستند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بهعنوان نماد صداقت، ایمان و عمل به دستورات الهی شناخته میشود. این آیه، پیروی از چنین الگوهایی را برای هدایت و رستگاری مسلمین توصیه میکند.
آیۀ ۱۱۹ سورۀ توبه
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»
در فرازی از زیارت غدیریه آمده است:
بیخردان پست و گمراهان ناجوانمرد، به آنچه در حقّ تو بر محمّد نازل شده بود کافرند و نسبت به مخالفان ضد تو یاری دهندهاند، درحالیکه خدا به پیروی از تو امر کرد و مؤمنان را به یاری تو فرا خواند و خدای عزّوجل فرمود: «ای اهل ایمان! از خداوند (اطاعت کرده و از محرّماتش) بپرهیزید و با صادقان (که انبیا و اهلبیت (علیهمالسلام) و اولیای خاصِ خدایند) همراه باشید.»(توبه/۱۱۹)
آیۀ ۱۱۹ سورۀ توبه جزو آیات علوی در قرآن کریم محسوب میشود و به صراحت مؤمنان را به تقوا و همراهی با صادقان دعوت میکند، و با توجه به شخصیت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بهعنوان یکی از بارزترین مصادیق صداقت، تقوا و عدالت در میان یاران پیامبر خاتم، بسیاری از مفسران و عالمان دینی او را یکی از مصداقهای برجستۀ این آیه معرفی کردهاند.
امام حسن عسکری (علیهالسلام) نقل کرده است که پدرش، امام هادی (علیهالسلام) با اشاره به آیۀ ۱۱۹ سورۀ توبه با عباراتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را در روز غدیر زیارت کرد:
«درحالیکه خداوند متعال به پیروی از تو امر کرده است و مؤمنان را به یاری تو فرا خوانده است و فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ أمنوا اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ؛ مولای من حق با تو آشکار شد و مردم آن را رها کردند.»
حسین سعید با سندی از ابوسعید دربارۀ شأن نزول این آیه روایت کرده است:
«هنگامیکه آیۀ: اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ، نازل شد، رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) رو به صحابه کرده و فرمود: آیا میدانید این آیه دربارۀ چه کسی نازل شد؟
عرض کردند: خیر! نمیدانیم ای رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله). ابودجانه گفت: ای رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) ما همه از صادقین هستیم، به تو ایمان آورده و تصدیقتان کردیم.
فرمود: ای ابودجانه! چنین نیست؛ این آیه اختصاصاً در شأن پسرعموی من علی بن ابیطالب (علیهالسلام) نازل شده است، و او از راستگویان است.»(۲)
امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) منظور از صادقین در این آیه را اینگونه ذکر کردهاند:
«آنان امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و فاطمه (سلاماللهعلیها) و حسن و حسین (علیهماالسلام) و نسل پاک آنها تا روز قیامت میباشند.»(۳)
منبع
۱. تفسیر اهلبیت (علیهمالسلام) ج۶، ص۳۸۰ بحار الانوار، ج۹۷، ص۳۶۶
۲. تفسیر اهلبیت (علیهمالسلام) ج۶، ص۳۷۶ بحار الانوار، ج۳۵، ص۴۱۱/ فرات الکوفی، ص۱۷۴
۳.تفسیر اهلبیت (علیهمالسلام) ج۶، ص۳۷۶ البرهان
یک پاسخ
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها »
شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است
جستجو در متن
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کآشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پروردهٔ کنار رسول خدا حسین
کشتیشکستخوردهٔ طوفان کربلا
در خاک و خون تپیدهٔ میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او فاش میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک-
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید-
خاتم، ز قحط آبْ سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عَیّوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم
کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوفِ خصم، در حرم، افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادقِ گردون، نگون شدی
وین خرگه بلندستون، بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه-
سیل سیه؛ که روی زمین، قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهانسوز اهل بیت
یک شعله، برقِ خرمنِ گردونِ دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوارْ گویِ زمین، بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم، تمامْ غرقهٔ دریای خون شدی
گر انتقام آن نفتادی به روز حشر
با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی
آل نبی چو دستِ تظلّم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
بر خوانِ غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید، آسمان تپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیلِ امین بود خادمش-
اهل ستم، به پهلوی خیرالنسا زدند
پس آتشی ز اخگرِ الماسریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت، کوفیان-
بس نخلها ز گلشن آل عبا، زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهٔ خَلَفِ مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر درِ حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سرِ حجاب
تاریک شد ز دیدن آن، چشمِ آفتاب
چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروهٔ عرش بَرین رسید
نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخلِ بلندِ او، چو خسان بر زمین زدند-
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد، آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خُمِ گردون، به نیل زد-
چون این خبر به عیسیِ گردوننشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش-
از انبیا به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیالْ وهمِ غلطکار، کان غبار-
تا دامنِ جلالِ جهانآفرین رسید!
هست از ملال گرچه بری ذاتِ ذوالجلال
او در دل است و هیچ دلی نیست بیملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یکباره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه، شفیعانِ روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دستِ عتابِ حق، به در آید ز آستین
چون اهل بیت، دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگونکفن، به عرصهٔ محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شورِ کربلا-
در حشر، صفزنان، صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغْ به صیدِ حرم زنند؟
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل-
شوید غبارِ گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشیدْ سربرهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوهْ کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمامْ زلزله شد خاکِ مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخِ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخِ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز بادِ مخالف، حبابوار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بیعماری و محمل، شترسوار
با آن که سر زد آن عمل از امّت نبی
روحالامین ز روحِ نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیلِ الم، رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت: قیامت قیام کرد!
بر حربگاه چون رهِ آن کاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی، از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری، از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار، نعرهٔ «هذا حسینِ» او-
-سر زد؛ چنانکه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله، آن بضعهٔ بتول
رو در مدینه کرد که: یا ایهاالرسول،
این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخلِ تر، کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهیِ فتاده به دریای خون که هست-
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست
این غرقهٔ محیطِ شهادت که روی دشت-
از موجِ خون او، شده گلگون؛ حسین توست
این خشکلبفتادهٔ دور از لبِ فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کمسپاه که با خیلِ اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالبِ تپان که چنین مانده بر زمین
شاهِ شهیدِ ناشدهمدفون، حسین توست
چون رویْ در بقیع، به زهرا خطاب کرد
وحشِ زمین و مرغِ هوا را کباب کرد
کای مونس شکستهدلان، حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببین
در خُلد، بر حجابِ دو کونْ آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی؛ برآ چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سرِ دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوشِ مخالفْ جدا، ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلتان به خاک معرکهٔ کربلا ببین
یا بضعةالرسول، ز ابن زیادْ داد!
کو خاک اهل بیتِ رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که از این شعر خونچکان
در دیده، اشک مستمعان، خونِ ناب شد
خاموش محتشم که از این نظمِ گریهخیز
روی زمینْ به اشک، جگرگون، کباب شد
خاموش محتشم که فلک بسکه خون گریست-
دریا، هزار مرتبه، گلگونحباب شد
خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان، ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
تا چرخِ سفله بود، خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده، جفایی چنین نکرد
ای چرخ، غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین چهها درین ستمآباد کردهای
بر طعنتْ این بس است که با عترت رسول-
بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زادهٔ زیاد، نکردست هیچگه-
نمرودْ این عمل که تو شدّاد کردهای!
کامِ یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر؛ که را به قتلِ که دلشاد کردهای
بهر خسی که بارِ درخت شقاوتست
در باغِ دین، چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعلِ لبِ خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها »
شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است
جستجو در متن
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کآشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پروردهٔ کنار رسول خدا حسین
کشتیشکستخوردهٔ طوفان کربلا
در خاک و خون تپیدهٔ میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او فاش میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک-
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید-
خاتم، ز قحط آبْ سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عَیّوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم
کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوفِ خصم، در حرم، افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادقِ گردون، نگون شدی
وین خرگه بلندستون، بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه-
سیل سیه؛ که روی زمین، قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهانسوز اهل بیت
یک شعله، برقِ خرمنِ گردونِ دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوارْ گویِ زمین، بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم، تمامْ غرقهٔ دریای خون شدی
گر انتقام آن نفتادی به روز حشر
با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی
آل نبی چو دستِ تظلّم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
بر خوانِ غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید، آسمان تپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیلِ امین بود خادمش-
اهل ستم، به پهلوی خیرالنسا زدند
پس آتشی ز اخگرِ الماسریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت، کوفیان-
بس نخلها ز گلشن آل عبا، زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهٔ خَلَفِ مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر درِ حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سرِ حجاب
تاریک شد ز دیدن آن، چشمِ آفتاب
چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروهٔ عرش بَرین رسید
نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخلِ بلندِ او، چو خسان بر زمین زدند-
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد، آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خُمِ گردون، به نیل زد-
چون این خبر به عیسیِ گردوننشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش-
از انبیا به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیالْ وهمِ غلطکار، کان غبار-
تا دامنِ جلالِ جهانآفرین رسید!
هست از ملال گرچه بری ذاتِ ذوالجلال
او در دل است و هیچ دلی نیست بیملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یکباره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه، شفیعانِ روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دستِ عتابِ حق، به در آید ز آستین
چون اهل بیت، دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگونکفن، به عرصهٔ محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شورِ کربلا-
در حشر، صفزنان، صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغْ به صیدِ حرم زنند؟
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل-
شوید غبارِ گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشیدْ سربرهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوهْ کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمامْ زلزله شد خاکِ مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخِ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخِ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز بادِ مخالف، حبابوار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بیعماری و محمل، شترسوار
با آن که سر زد آن عمل از امّت نبی
روحالامین ز روحِ نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیلِ الم، رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت: قیامت قیام کرد!
بر حربگاه چون رهِ آن کاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی، از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری، از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار، نعرهٔ «هذا حسینِ» او-
-سر زد؛ چنانکه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله، آن بضعهٔ بتول
رو در مدینه کرد که: یا ایهاالرسول،
این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخلِ تر، کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهیِ فتاده به دریای خون که هست-
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست
این غرقهٔ محیطِ شهادت که روی دشت-
از موجِ خون او، شده گلگون؛ حسین توست
این خشکلبفتادهٔ دور از لبِ فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کمسپاه که با خیلِ اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالبِ تپان که چنین مانده بر زمین
شاهِ شهیدِ ناشدهمدفون، حسین توست
چون رویْ در بقیع، به زهرا خطاب کرد
وحشِ زمین و مرغِ هوا را کباب کرد
کای مونس شکستهدلان، حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببین
در خُلد، بر حجابِ دو کونْ آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی؛ برآ چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سرِ دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوشِ مخالفْ جدا، ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلتان به خاک معرکهٔ کربلا ببین
یا بضعةالرسول، ز ابن زیادْ داد!
کو خاک اهل بیتِ رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که از این شعر خونچکان
در دیده، اشک مستمعان، خونِ ناب شد
خاموش محتشم که از این نظمِ گریهخیز
روی زمینْ به اشک، جگرگون، کباب شد
خاموش محتشم که فلک بسکه خون گریست-
دریا، هزار مرتبه، گلگونحباب شد
خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان، ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
تا چرخِ سفله بود، خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده، جفایی چنین نکرد
ای چرخ، غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین چهها درین ستمآباد کردهای
بر طعنتْ این بس است که با عترت رسول-
بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زادهٔ زیاد، نکردست هیچگه-
نمرودْ این عمل که تو شدّاد کردهای!
کامِ یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر؛ که را به قتلِ که دلشاد کردهای
بهر خسی که بارِ درخت شقاوتست
در باغِ دین، چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعلِ لبِ خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند