حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) در خطبۀ فدکیه، این روایت را مخالف قرآن، سنت پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و ارث دانسته و به آن اعتراض کرد. این حدیث که ابوبکر برای غصب فدک به آن استدلال کرده است، در موارد متعددی با آیات قرآن مخالف است.
تعارض روشن این حدیث با آیات صریح قرآن
حدیث ساختگی ابوبکر با آیات قرآن در تضاد است، زیراکه خدای عزوجل در کتابش صریحاً ارث بردن و ارث گذاشتن پیامبران بزرگ را مطرح نموده است. ازجمله دلایل صدیقۀ طاهره در مقابل این حدیث پوچ و مردود ابوبکر این بود، که فرمود:
«گمان میکنید که ارثی برای ما اهلبیت نیست؟ أَفحُکُمَ الْجَاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ؛ آیا حکم دورۀ جاهلیت و نادانی را میطلبند؟ و کیست نیکوتر از خدا در حکم کردن برای گروهی که صاحب یقین و باورند. [1]
آیا حقیت مرا نمیدانید؟ بلکه دانسته پنهان میکنید و بر شما مانند آفتاب تابان ظاهر و روشن است که من دختر او هستم. ای گروه مسلمانان! آیا در میراث پدرم بر من غلبه میکنید؟ پسر ابوقحافه آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟
لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً فَرِیاً؛ چیزی عجیب و شگفتآور، قبیح و زشت آوردهاید.» [2]
پیامبران از خود ارث به جای میگذارند
ایشان فرمودند: «آیا از روی عمد کتاب خدا را رها کرده و پشتسر انداختید؟ زیرا که خدای متعال میفرماید: وَ وَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُد؛ و سلیمان از داوود ارث برد.» [3]
و در قصۀ حضرت زکریا فرموده است: «رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیَا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ؛ یعنی پروردگارا! ولیّ و فرزندی به من ببخش که از من و فرزندان یعقوب ارث ببرد.» [4]
حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) در بخش دیگری چنین فرمودند: «وَأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ الله؛ در کتاب و حکم خداست که خویشان رحمی بعضی از آنان به بعضی سزاوارتر و اولیترند.»[5]
و فرموده: «یُوصِیکُمُ اللهُ فِی أَوْلَادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنثَیَیْنِ؛ خدا شما را دربارۀ [ارث] فرزندانتان سفارش میکند که سهم پسر مانند سهم دو دختر است.» [6]
و ادامه داده است: «إن تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّهُ لِلْوَالِدَیْنِ وَالْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوْفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ؛ یعنی: اگر میت چیزی از خود باقی بگذارد برای والدین و خویشان به نیکی وصیت نماید، این حقی است که متقین باید آن را انجام دهند.» [7]
گمان نمودید بهرهای از ارث برای من نیست و از پدرم ارثی به من نمیرسد و بین من و پدرم رحم و خویشی نیست؟! آیا خداوند شما را به آیهای مخصوص کرده و پدرم را از آن خارج نموده است؟! یا میگویید من و پدرم اهل دو مذهب هستیم و به این سبب من از او ارث نمیبرم؟ یا اینکه شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسرعمویم (امیرمؤمنان على) داناترید؟!
چون منافقان در مقابل این دلایل و فرمایشات کوبندۀ سیده النسا عاجز شده و جوابی نداشتند شروع کردند به مغلطهکاری و اهانت نمودن که بالاخره بیبی مظلومه نالهاش بلند شد و خطاب به ابوبکر فرمودند:
«اکنون که فدک را نمیدهی این مرکب زین شده و افسار شدۀ آماده را بگیر تا در قبر همراه تو باشد و روز قیامت وبال آن گریبانت را بگیرد. خداوند نیکو حکمکنندهای است و کفیل و غریم طلبکنندۀ حق محمد (صلیاللهعلیهوآله) است.
پس قیامت خوب وعدهگاهی است و در قیامت زیان خواهید کرد و پشیمانی سودتان ندهد. برای هر خبر و آگهی، وقت و زمانی تعیین شده است و بهزودی خواهید فهمید که چه کسی دچار عذابی خفتبار میشود و عذاب جاودانه بر او نازل خواهد شد...» [8] [9] [10]
مصادرۀ فدک، تصمیمی سیاسی بود
بهراستی که این دو دلیل نشان میدهد، حدیث «لا نورث» کاملاً بیپایه، ضد قرآنی، ضد سنت پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و مخالف اجماع دلایل عقلی و نقلی است. اعتراض حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، پرده از حقیقت برداشته و روشن کرده است که مصادرۀ فدک نه براساس دین، بلکه بر پایۀ تصمیمی سیاسی و نادرست بوده است. این ماجرا یکی از روشنترین موارد تحریف حق اهلبیت در تاریخ اسلام است.
منابع:
[۱] سورۀ مائده، آیۀ۵۰.
[۲] سورۀ مریم، آیۀ۲۷.
[۳] سورۀ نمل، آیۀ۱۶.
[۴] علامه سید عبدالله شبیر در کشف المحجه فی شرح خطبه اللغه، ص۱۰۱ میفرماید: «و لعلها حکت خلاصه معنى الآیه، أو أنها کانت هکذا، فحرفت، وإلا فالموجود فی القرآن الذی فی أیدینا هکذا؛ وإلى حلت الموالی من ورائی و کانت امرأتی عاقرا فهب لی من لذلک ولیاً، یرثى ویرث من آل یعقوب واجعله رَبِّ رَضیا»، سورۀ مریم، آیۀ 6_5.
[۵] سورۀ انفال، آیۀ۷۵.
[۶] سورۀ نساء، آیۀ۱۱.
[۷] سورۀ بقره، آیۀ۱۸۰.
[۸] سورۀ انعام، آیۀ۶۷.
[۹] سورۀ هود، آیۀ۳۹، سورۀ زمر، آیۀ۳۹_۴۰.
[۱۰] ۳۳۰دلائل الامامه، ص۱۰۹؛ الاحتجاج، ج۱، ص۹۸؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه ال، ج۱، ص۴۸۰؛ بحار الانوار، ج۲۹، ص۲۲۰؛ عوالم العلوم، ج۱۱، ص۶۵۲؛ تشیید المطاعن، ج۳، ص۲۵۵-۲۸۳؛ حق الیقین (علامه مجلسی)، ص۳۲۰.