نظرسنجی از خدمات‌رسانی در ایام اربعین

نظرسنجی از خدمات‌رسانی در ایام اربعین

به‌منظور ارتقای کیفیت خدمات‌رسانی آستان مقدس علوی به زائران اربعین در سال‌های آینده، لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را در کادر زیر ثبت فرمایید.

بیعت اجباری؛ از هجوم به خانۀ مولای متقیان تا سوگ اولین فدایی ولایت

بیعت اجباری؛ از هجوم به خانۀ مولای متقیان تا سوگ اولین فدایی ولایت

در روزهایی که سایۀ سقیفه بر آسمان حق سنگینی می‌کرد، خانۀ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به کانون جراحت‌های تاریخ بدل شد؛ جایی که با هجوم به خانۀ مولای متقیان برای گرفتن بیعت قهری، باعث سقط فرزند پاک فاطمه (سلام‌الله‌علیها) شد و جراحتی ابدی بر پیکرۀ اسلام رقم خورد.

روزهای پس‌از شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، با وقوع جریان سقیفه و تحولات سیاسی پرآشوبی آغاز شد. دوران دشواری که به یکی از تلخ‌ترین حوادث تاریخ اسلام، یعنی هجوم به خانۀ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) انجامید. این فشار برای گرفتن بیعت اجباری، نه‌تنها حرمت خانۀ پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را شکست، بلکه با جراحت‌های جان‌کاه برای حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) باعث شهادت جنین شش‌ماهۀ ایشان، حضرت محسن (علیه‌السلام) شد. طفلی که نام مبارکش را، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بر او نهاده بود.

 

بازخوانی سقیفه و دفاع امام از قرآن و امامت
تلاش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای تثبیت پیوند ناگسستنی قرآن و عترت در میانۀ تلاطم‌های سیاسی پس‌از شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، با بی‌مهری جامعه و حمله به حریم اهل‌بیت همراه شد.
فرآیند بیعت پیرامونی با ابوبکر ازسوی اعراب و دیگران، هم‌زمان با اتمام خاک‌سپاری پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) رقم خورد.
عمر بن خطاب با ابوبکر بیعت کرد و دست او را فشرد. سپس گروهی از اعرابی که در آن هنگام به مدینه آمده بودند و نیز کسانی که از «مؤلفه قلوبهم» بودند، با او بیعت کردند و دیگران نیز از آنان پیروی کردند. خبر این ماجرا پس‌از آن به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) رسید که آن حضرت از غسل دادن، حنوط کردن، کفن نمودن، تجهیز و دفن رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و نیز اقامۀ نماز بر پیکر آن حضرت، همراه با بنی‌هاشم و گروهی از یارانش مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حذیفه، اُبیّ بن کعب و حدود چهل نفر دیگر، فارغ شده بود.
آن‌گاه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برخاست، خداوند را سپاس و ستایش کرد و سپس فرمود: «اگر امامت از آن قریش است، من از همۀ قریش به آن سزاوارترم، و اگر از آن قریش نیست، پس انصار نیز در ادعای خود حق دارند.» سپس از آنان کناره گرفت و به خانۀ خود بازگشت و همراه مسلمانانی که از او پیروی می‌کردند، در آنجا ماند.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: «برای من در پنج‌ نفر از پیامبران الهی الگویی است:
«در نوح، آن‌گاه که گفت: پروردگارا، من مغلوب شده‌ام، پس مرا یاری کن.
و در ابراهیم، آن‌گاه که گفت: از شما و آنچه غیر از خدا می‌پرستید، کناره می‌گیرم.
و در لوط، آن‌گاه که گفت: کاش در برابر شما نیرویی داشتم یا به تکیه‌گاهی استوار پناه می‌بردم.
و در موسی، آن‌گاه که گفت: چون از شما بیم داشتم، از میان شما گریختم.
و در هارون، آن‌گاه که گفت: این قوم مرا ناتوان شمردند و نزدیک بود مرا بکشند.»

 

بی‌مهری مردم نسبت به قرآن و امام

استناد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به حدیث نبوی دربارۀ جدایی‌ناپذیری قرآن و عترت جهت اقامۀ عدالت، با رد قاطع نیاز مردم به کتاب خدا و ولایت ایشان مواجه شد.
پس‌از آن، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) قرآن را جمع‌آوری کرد و آن را در پارچه‌ای پیچیده، نزد مردم آورد؛ به‌گونه‌ای که از سنگینی آن، پارچۀ زیر آن صدا می‌کرد. آن حضرت فرمود: «این کتاب خداست که آن را همان‌گونه که رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به من فرمان داده و سفارش کرده بود، براساس ترتیب نزول گرد آورده‌ام.»
برخی از آنان گفتند: «رها کن و برو.» امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: «رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به شما فرمود: من دو یادگار گران‌بها در میان شما باقی می‌گذارم: کتاب خدا و عترتم. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند. پس اگر کتاب خدا را می‌پذیرید، مرا نیز همراه آن بپذیرید تا براساس احکام الهی موجود در آن، میان شما داوری کنم.»
آنان گفتند: «نه به این کتاب نیازی داریم و نه به تو. آن را با خود ببر؛ نه تو از آن جدا شو و نه آن از تو.» پس امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) از نزد آنان بازگشت.

«محسن» اولین فدایی ولایت
آن‌گاه که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دیدار حق شتافت، امیرمؤمنان (علیه‌السلام) و شیعیانش مطابق همان عهدی که آن حضرت با آنان بسته بود، در خانه ماندند و دروازه را بر دیگران بستند.
آن حضرت و شیعیانش، مطابق عهد و سفارشی که رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به ایشان کرده بود، در خانۀ خود ماندند. در این هنگام، آنان به خانۀ حضرت هجوم بردند، به‌زور وارد خانه شدند، در خانه را به آتش کشیدند و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را با اجبار از خانه بیرون آوردند. و سرور زنان جهان، حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) را میان در و دیوار فشردند، تا آنجا که فرزندش محسن سقط شد.
سپس خواستند از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بیعت بگیرند، اما آن حضرت نپذیرفت و فرمود: «چنین نخواهم کرد.» گفتند: «تو را خواهیم کشت.» حضرت فرمود: «اگر مرا بکشید، من بندۀ خدا و برادر رسول او هستم.»
آن‌گاه می‌خواستند دست آن حضرت را باز کنند تا برای بیعت بر دست ابوبکر بگذارند، اما ایشان دست خود را محکم بسته بود و آنان نتوانستند انگشتانش را باز کنند؛ پس درحالی‌که دستش همچنان بسته بود، همان دست بسته را با زور به دست ابوبکر زدند. [۱]

 

تلخ‌ترین روزهای مولای متقیان

تلاطم‌های سیاسی و عاطفی پس‌از شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، با فشارهای بی‌امان برای گرفتن بیعت از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در سقیفه پیوند خورد و تلخ‌ترین روزهای زندگی ایشان را رقم زد.
عمرو بن ابی‌المقدام
که از محدثان موثق و امامی مذهب و از اصحاب امام سجاد، امام باقر و امام صادق (علیهم‌السّلام) بود، از پدرش و پدرش از جدش نقل می‌کند که: «هیچ روزی سخت‌تر و دردناک‌تر از آن دو روزی که بر امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) گذشت، وجود نداشت. روز اول، روزی بود که رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) از دنیا رفت. اما روز دوم؛ به خدا سوگند، من در سقیفۀ بنی‌ساعده در سمت راست ابوبکر نشسته بودم و مردم با او بیعت می‌کردند که عمر به او گفت: «ای مرد! تا زمانی که علی با تو بیعت نکرده، هیچ کاری انجام نداده‌ای. پس کسی را نزد او بفرست تا پیش تو بیاید و با تو بیعت کند.» راوی می‌گوید: ابوبکر، قنفذ را فرستاد و به او گفت: «نزد علی برو و به او بگو: دعوت جانشین رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را اجابت کن.»

حمله به خانۀ وحی
تلاش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای گردآوری پراکندۀ آیات قرآن، با هجوم خشونت‌آمیز گروهی از همراهان ابوبکر به خانۀ ایشان و شکستن در، روبه‌رو شد.
عمرو بن ابی‌المقدام در ادامه افزود: «امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به من فرمان داده است که پس‌از او از خانه‌ام بیرون نروم تا زمانی که قرآن را گردآوری کنم؛ زیرا قرآن بر شاخه‌های نخل و استخوان‌های شانه (برای نگارش) پراکنده است.» قنفذ بازگشت و سخن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را به ابوبکر گزارش کرد. عمر گفت: «برخیز و به‌سوی آن مرد برو.» پس ابوبکر، عمر، عثمان، خالد بن ولید، مغیره بن شعبه، ابوعبیده جراح و سالم، غلام ابوحذیفه، برخاستند و راوی نیز همراه آنان حرکت کرد.
حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) گمان می‌کرد که کسی بدون اجازۀ او وارد خانه‌اش نخواهد شد؛ بنابراین در را به هم چسباند و بست. هنگامی که آنان به در خانه رسیدند، عمر با پای خود به در کوبید و آن را شکست؛ دری که از شاخه‌های خرما ساخته شده بود. سپس وارد خانه شدند و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را درحالی‌که گریبانش را گرفته بودند، از خانه بیرون آوردند.


شکایت از غاصبان خلافت
بی‌تابی حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) در برابر سختی‌های پس‌از شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و درخواست ایشان برای فریاد زدن در درگاه پروردگار، با فرمان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و بازگشت ایشان به خانه آرام گرفت.

عمرو بن ابی‌المقدام گفت: حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) بیرون آمد و فرمود: «ای ابوبکر و عمر! آیا می‌خواهید مرا از شوهرم بیوه کنید؟! به خدا سوگند، اگر دست از او برندارید، موهایم را پریشان می‌کنم، گریبانم را می‌درم، نزد قبر پدرم می‌روم و به درگاه پروردگارم فریاد می‌زنم.» سپس از خانه بیرون آمد و دست حسن و حسین (علیهماالسلام) را گرفت و به‌سوی قبر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) حرکت کرد.

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به سلمان فرمود: «ای سلمان! خود را به دختر محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) برسان؛ زیرا من می‌بینم که دو سوی مدینه درحال لرزیدن و واژگون شدن است. به خدا سوگند، اگر او چنین کند، درنگی نخواهد بود که زمین، مدینه و هرکه در آن است را فرو ببرد.»
سلمان می‌گوید: خود را به حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) رساندم و گفتم: «ای دختر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)! خداوند تبارک و تعالی پدر شما را جز به‌عنوان رحمت نفرستاده است؛ پس بازگردید.» حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) فرمود: «ای سلمان! دیگر توان شکیبایی ندارم. مرا رها کن تا به قبر پدرم بروم و به درگاه پروردگارم فریاد بزنم.»
سلمان گفت: «علی مرا نزد شما فرستاده و فرمان داده است که بازگردید.» حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) فرمود: «سخن او را می‌شنوم و اطاعت می‌کنم.» پس بازگشت.


بیعت اجباری
پس‌از دستگیریِ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و مواجهه با او در کنار قبر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، ایشان را به سقیفه بردند و تحت فشار شدید عمر، تهدید به قتل نمودند تا بیعت کنند.
عمرو بن ابی‌المقدام ادامۀ ماجرا را این‌گونه بیان کرد: «در همین هنگام، امیرمؤمنان (علیه‌السلام) را درحالی‌که گریبانش را گرفته بودند، بیرون آوردند. زبیر که شمشیرش را از نیام کشیده بود، به‌سوی آنان آمد و فریاد زد: «ای فرزندان عبدالمطلب! آیا درحالی‌که شما زنده‌اید، با علی چنین رفتاری می‌شود؟!» سپس به‌سوی عمر حمله‌ور شد تا با شمشیر او را بزند. خالد بن ولید سنگی به‌سمت او پرتاب کرد که به پشت سرش اصابت کرد و شمشیر از دستش افتاد. عمر شمشیر را برداشت و بر سنگی کوبید و آن را شکست.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از کنار قبر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عبور کرد و با اندوه فرمود: «ای پسر مادرم! این قوم مرا ناتوان و خوار شمردند و نزدیک است مرا بکشند.»
راوی می‌گوید: امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را به سقیفه، نزد ابوبکر، آوردند. عمر به او گفت: «بیعت کن.» امام فرمود: «اگر بیعت نکنم، چه می‌شود؟» عمر گفت: «در این صورت، به خدا سوگند، گردنت را خواهیم زد.»
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: «در این صورت، به خدا سوگند، بندۀ خدا و برادر رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را کشته‌اید.» عمر گفت: «اینکه بندۀ خدا باشی و کشته شوی، آری؛ اما اینکه برادر رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشی، نه.» این سخن سه بار میان آن دو تکرار شد.

در این هنگام، عباس پیش آمد و گفت: «ای ابوبکر! با پسر برادرم مدارا کن. من متعهد می‌شوم که او با تو بیعت کند.» سپس عباس دست امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را گرفت و بر دست ابوبکر کشید و امام را درحالی‌که خشمگین بود، رها کردند.

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) سر خود را به‌سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خداوندا! تو می‌دانی که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به من فرمود: «اگر تعداد آنان به بیست نفر رسید، با آنان جهاد کن. و این همان سخن تو در کتابت است که فرمودی: اگر بیست نفر شکیبا از شما باشند، بر دویست نفر پیروز خواهند شد. خداوندا! آنان هنوز به بیست نفر نرسیده‌اند.» این سخن را سه بار تکرار کرد و سپس بازگشت. [۲]

 

سند هتک حرمت بر پیشانی مغیره

یکی از استدلال‌های تکان‌دهندۀ امام حسن (علیه‌السلام) در مواجهه با معاویه و یارانش جایی است که ایشان با یادآوری رنج‌های حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها)، بر گناه سنگین مغیره بن شعبه و بی‌احترامی او به مقام پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مهر تأیید می‌زند.

ازجمله احتجاج و استدلال‌هایی که امام حسن (علیه‌السلام) بر معاویه و یارانش کرد، این بود که آن حضرت خطاب به مغیره بن شعبه فرمود: «تو همان کسی هستی که فاطمه، دختر پیامبر خدا را زدی و بدن ایشان را خون‌آلود کردی؛ و ایشان به همین دلیل جنین خود را سقط کرد.»
امام حسن (علیه‌السلام) در ادامه به انگیزۀ این عمل اشاره کردند و فرمودند: «تو این عمل را به این علت انجام دادی که می‌خواستی رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را ذلیل بشماری و با مخالفت با امر آن حضرت، نسبت به ایشان هتک حرمت کنی.»
حضرت با یادآوری جایگاه والای مادرشان ادامه دادند: «درصورتی‌که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به حضرت زهرای اطهر می‌فرمود: «ای فاطمه! تو سرور زنان اهل بهشت هستی؛ پس بدان ای مغیره که خداوند تو را طعمۀ آتش جهنم خواهد کرد.» [۳]

 

منابع
[۱] اثبات الوصیه، صفحۀ ۱۴۶. 

[۲] الاختصاص مفید، جلد ۱، صفحۀ ۱۸۵. 
[۳] بحار الانوار، جلد ۴۳، صفحۀ ۱۹۷. 

مطالب بیشتر

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *