آخرین لحظات حیات پیامبر خاتم و وصیت به مولای متقیان

آخرین لحظات حیات پیامبر خاتم و وصیت به مولای متقیان

پیامبر اسلام، حضرت محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، پس‌از بیست و سه سال مجاهدت در راه هدایت بشریت، در بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجری قمری به دیدار حق شتافت. در واپسین لحظات عمر خود، وصیتی که ازسوی جبرئیل دریافت کرده بود را به امیرالمؤمنین علی (عليه‌السلام) ابلاغ کرد.

روح مطهر پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در روز ۲۸صفر، در آغوش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به‌سوی پروردگار عروج کرد. پس‌از شهادت، درحالی‌که سران مهاجر و انصار در سقیفۀ بنی‌ساعده دربارۀ جانشینی آن حضرت درحال مشاجره بودند، حضرت امیرمؤمنان (علیه‌السلام) به غسل و کفن کردن پیکر پیامبر خاتم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) پرداختند.


آخرین وصیت به مولای متقیان

در واپسین شب عمر رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، ایشان از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) خواستند تا کاغذی بیاورد و این وصیت‌نامه را برای ایشان دیکته کردند که در آن، جانشینان پس‌از خود را معرفی نمودند.

امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) نقل می‌کند که در شب شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، ایشان به من فرمودند: «ای اباالحسن! قلم و کاغذی بیاور.» سپس رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) متن وصیت‌شان را املا کردند و من نوشتم. وقتی به این بخش رسیدند فرمودند: «ای علی! پس‌از من دوازده امام خواهند آمد و تو نخستین آنان هستی. خداوند تو را در آسمان با این نام‌ها خوانده است: علی مرتضی، امیرالمؤمنین، صدیق اکبر، فاروق اعظم، مأمون و مهدی؛ و هیچ‌کس غیر از تو صلاحیت این اسامی را ندارد.
ای علی! تو پس‌از من، وصی من بر خاندانم (چه زنده و چه درگذشته) و بر همسرانم هستی. هرکدام از همسرانم را که تو نگه داری، در قیامت مرا دیدار خواهد کرد و هرکدام را که طلاق دهی، من از او بیزارم و نه او مرا می‌بیند و نه من او را در صحرای قیامت خواهم دید. همچنین تو خلیفه و جانشین من بر امتم هستی.
هرگاه زمان وفاتت فرا رسید، خلافت را به فرزندم «حسن» بسپار که او نیکوکار و پیونددهنده است. پس‌از او، خلافت را به فرزندم «حسین» (آن شهید پاک مقتول) بسپارد و چون زمان وفات حسین رسید، به فرزندش «علی» (سیدالعابدین و صاحب پینه‌های سجده) واگذار کند. سپس او به فرزندش «محمد» (باقرِ علم) بسپارد و او نیز به فرزندش «جعفر صادق» واگذار کند. پس‌از او، به فرزندش «موسی بن جعفر کاظم»، سپس به فرزندش «علی‌الرضا»، پس به فرزندش «محمد تقی» و پس‌از او به فرزندش «علی ناصح» واگذار کند. در ادامه، او نیز به فرزندش «حسن فاضل» بسپارد و در نهایت، او خلافت را به فرزندش «محمد» که همان ذخیرۀ آل‌محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، می‌سپارد. این‌ها همان دوازده امامی هستند که جانشینان من می‌باشند.»[۱]

 

پیش‌گویی شهادت خاندان نبوت
پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در آخرین روزهای حیات خود، از سرنوشت محتوم شهادت برای خویش و اهل‌بیت مطهرشان خبر دادند.
پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: «هیچ‌کدام از ما نیست مگر آن‌که مسموم یا کشته می‌شود.»[۲]
حضرت امیرالمؤمنین على بن ابى‌طالب (علیه‌السلام) درحالی‌که اشک می‌ریخت، برخاست و فرمودند: «ای رسول خدا! پدر و مادرم فدایت باد! آیا شما هم کشته می‌شوید؟» پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) پاسخ دادند: «آری! من با سم مسموم و شهید می‌شوم. تو با شمشیر کشته خواهی شد و محاسنت به خون سرت رنگین می‌شود. فرزندم حسن با زهر به شهادت می‌رسد و فرزندم حسین با شمشیر به قتل می‌رسد، او را ستمگر‌زادهٔ ستمگر، ناپاک‌زادهٔ ناپاک، منافق‌زادهٔ منافق، به شهادت می‌رساند.»[۳]

آخرین دیدار
در آخرین ساعات عمر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) تنها کسی بود که افتخار خلوت و گفتگوی خصوصی با ایشان را یافت.
ام‌سلمه می‌گوید: «سوگند به خدایی که ام‌سلمه به او سوگند یاد می‌کند، آخرین کسی که با رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) دیدار و همراهی داشت، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود. رسول خدا در صبح روزی که رحلت کرد، علی را برای انجام کاری فرستاده بود. ایشان مدام می‌فرمودند: “آیا علی آمد؟” و این سخن را سه بار تکرار کردند. سرانجام، علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) پیش‌از طلوع خورشید از راه رسید. هنگامی که متوجه شدیم رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) با او کار خصوصی دارد، ما از اتاق بیرون رفتیم. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بر بالین پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خم شد و ایشان آخرین کسی بود که با رسول خدا خلوت کرد؛ سپس پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) با او به آرامی سخن می‌گفت و با او نجوا می‌کرد.»[۴]

لحظات جانگداز شهادت
امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) در خطبۀ 197نهج البلاغه آخرین لحظات حیات شریف رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را این‌چنین توصیف می‌نماید: «رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) درحالى‌که سرش بر سینه ام قرار داشت، قبض روح شد، نفس او در دستم روان گشت. سپس آن را به چهره کشیدم. من عهده‌دار غسل او بودم، درحالى‌که فرشتگان مرا یارى مى کردند. در و دیوار و صحن خانه، به ضجه درآمده بودند. گروهى [از فرشتگان] به زمین مى‌آمدند و گروهى به آسمان مى‌رفتند و گوش من از صداى آنان که آهسته بر آن حضرت نماز مى‌خواندند، خالى نمى‌شد! تا زمانى که او را در قبر به خاک سپردیم. چه کسى به آن حضرت در حیات و مرگش از من سزاوارتر است؟»

خاکسپاری پیامبر خاتم

شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، آغازی بر سوگواری عمیق یاران و صحابه در غبار غم و اندوه بود. در این میان، مولای متقیان با تدبیر و همراهی نزدیکان، مقدمات وداع و تدفین آخرین فرستادۀ خدا را فراهم آوردند.

پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در آغوش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از دنیا رفت و ایشان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را با کمک فضل بن عباس، اسامه بن زید و افراد دیگر، از روی پیراهن غسل داده و کفن کردند. به پیشنهاد مولای متقیان مردم دسته‌دسته وارد خانۀ پیامبر شده و بدون آنکه به کسی اقتدا کنند بر ایشان نماز گزاردند و این برنامه تا روز بعد ادامه داشت.[۵] [۶]
بنابر آنچه در برخی روایات نقل شده، برای مکان دفن پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) پیشنهادات متعددی وجود داشت ولی با تأکید امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بر این‌که خدا جان پیامبران را در پاک‌ترین مکان‌ها می‌گیرد، همه پذیرفتند و پیکر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در همان مکان رحلت دفن شد. قبر را ابوعبیده جراح و زید بن سهل آماده کردند و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) با کمک فضل بن عباس و اسامه بن زید بدن پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را دفن کرد.[۷]

واقعۀ سقیفه و آزمایش الهی

پس‌از شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و درحالی‌که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) مشغول تدفین ایشان بود، برخی از صحابه در سقیفه گرد هم آمدند و دربارۀ خلافت و جانشینی به بحث پرداختند.
هنگامی که ماجرای [غصب] خلافت ابوبکر فیصله یافت و مردم با او بیعت کردند، مردی نزد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آمد؛ درحالی‌که حضرت مشغول ریختن خاک بر قبر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود و در دست بیلى داشت، آن مرد گفت: «مردم با ابوبکر بیعت کردند، انصار دچار خواری و ذلت شده‌اند و طلقاء (کسانی که در فتح مکه، پیامبر آن‌ها را آزاد کرد)، با عجله به‌سوی بیعت با ابابکر شتافتند تا مبادا این مقام به شما برسد!»
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) که این خبر را شنید، دستۀ بیل را در دست گرفت و آن را در زمین فرو برد، سپس آیۀ 14سورۀ عنکبوت را تلاوت فرمودند: « بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیمِ، الم، أ حَسِبَ النّاسُ أن یُترَکوا أن یَقولوا آمَنّا و هُم لا یُفتَنونَ، و لَقَد فَتَنّا الَّذینَ مِن قَبلِهِم فَلَیَعلَمَنَّ اللهُ الَّذینَ صَدَقوا و لَیَعلَمَنَّ الکاذِبینَ، أم حَسِبَ الَّذینَ یَعمَلونَ السَّیِّئاتِ أن یَسبِقونا ساءَ ما یَحکُمونَ، آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم، رها می‌شوند و آزمایش نخواهند شد؟ ما کسانی را که پیش‌از آنان بودند، آزمودیم. خداوند قطعاً راستگویان و دروغگویان را مشخص می‌کند. آیا کسانی که کارهای بد انجام می‌دهند، گمان می‌کنند که از چنگ ما می‌گریزند؟ چه بد قضاوت می‌کنند.»[۸]

 

منابع
[۱] الغیبه طوسی، جلد۱، صفحۀ۱۵۰. 
[۲] کفایه الاثر، جلد۱، صفحۀ۲۲۶؛ بحار الانوار، جلد۲۷، صفحۀ۲۱۶؛ بحار الانوار، جلد۴۳، صفحۀ۳۶۳؛ اثبات الهداه، جلد۱، صفحۀ۳۴۴. 
[۳] کتاب سلیم، جلد۲، صفحۀ۸۳۴. 
[۴] بحار الانوار، جلد۲۲، صفحۀ۴۷۲. 
[۵] شیخ مفید، ارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۱، ص۱۸۸.
[۶] یعقوبی، تاریخ یعقوبی، دار صادر، ج۲، ص۱۱۴.
[۷] اِربلی، کشف الغمه، ۱۳۸۱ق، ج۱، ص۱۹.
[۸] بحار الانوار، جلد۲۴، صفحۀ۲۳۰. 

مطالب بیشتر

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *