میثم تمار در ۲۲ذیالحجه سال ۶۰هجری قمری، ده روز پیشاز ورود امام حسین (علیهالسلام) به عراق، شهید شد و مرقد مطهرش در نزدیکی مسجد کوفه قرار دارد.
میثم، از یاران باوفای امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، سالها پیش از شهادت، مشتاقانه در انتظار وعدۀ الهی بود و با نخلِ مزارش انس داشت. او در دوران خفقان بنیامیه، با افشای حقایق و ایستادگی بر ولایت، شجاعانه به شهادت رسید.
مژده به میثم
در میان یارانِ امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، میثم تمّار جایگاهی ویژه در مقامِ محرم اسرار دارد. او ازجمله کسانی بود که مولای متقیان بارها از فرجام کارش و شهادت او در راهِ حق سخن گفته بود.
میثم تمار روایت میکند: «امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مرا صدا کرد و فرمود: ای میثم! اگر عبیدالله بن زیاد، آن حرامزادۀ بنیامیه، تو را دعوت کرد و از تو خواست که از من برائت بجویی، چه میکنی؟»
عرض کردم: «ای امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، به خدا سوگند از تو برائت نمیجویم.»
حضرت فرمود: «به خدا سوگند در آن صورت، تو را میکشد و به دار میآویزد.»
گفتم: «صبر میکنم، که این رنج در راه خدا اندک است.»
فرمود: «ای میثم! در این صورت، همرتبۀ من میشوی.»
پیشگویی شهادت
امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، میثم را بر علوم فراوان و اسرار پنهان وصایت آگاه کرده بود. میثم برخی از آنها را بازگو میکرد، اما گروهی از اهل کوفه در گفتههای او تردید میکردند و این سخنان را به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نسبت میدادند و آن را خیالپردازی، ایجاد شبهه یا تدلیس میپنداشتند.
تا اینکه روزی، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در حضور جمع زیادی از یارانش که در میان آنان هم افراد شکاک بودند و هم مخلص به او فرمود:
«ای میثم! پساز من تو را دستگیر میکنند و به دار میآویزند. در روز دوم، از بینی و دهانت خون جاری میشود تا محاسنت را رنگین کند. و در روز سوم، با نیزهای زده میشوی و از دنیا میروی. پس برای این روز آماده باش. محل به دار کشیدنت، کنار درِ خانۀ عمرو بن حریث است. تو دهمین نفر از ده نفری هستی که به دار آویخته میشوند؛ چوبۀ دارت از همه کوتاهتر و جایگاهت از همه به زمین نزدیکتر خواهد بود.»
سپس امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودند: «نخلی را که بر روی آن به دار آویخته خواهی شد، به تو نشان میدهم.»
و دو روز بعد، آن را به او نشان داد.
پیشگویی شیوۀ دستگیری
میثم پساز آگاهی از نحوۀ شهادت توسط امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، نزد بزرگان قومش رفت و گفت: «ای فلانی! گویی میبینم که روزی، آن حرامزادۀ، پسرِ ناپاکزادگان، کسی را بهسوی تو میفرستد و پساز آنکه چند روز سراغ مرا از تو گرفت، مرا نزد او میبری. سرانجام مرا کنار در خانه عمرو بن حریث مرا میکشند و در روز چهارم، از بینیام خون تازه جاری میشود.»
انس با درخت نخل
میثم گاهی به کنار آن نخل میآمد ، کنار آن نماز میخواند و دست بر تنۀ آن میکشید و میگفت: « خوشا به حال تو ای درخت! برای تو آفریده شدهام و تو برای من روییدهای ای نخل! تو جز برای من تغذیه نکردهای و من جز از برای تو اطعام نشدهام.»
همچنین نزد عمرو بن حریث میرفت و میگفت: «ای عمرو! اگر روزی همسایهات شدم، همسایگی مرا نیکو بدار.»
عمرو که گمان میبرد میثم قصد خرید زمین یا خانهای در کنار ملک او را دارد، با اشتیاق میگفت: «ایکاش این کار را بکنی!»
او پساز شهادت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نیز همچنان به آن درخت سر میزد، تا آنکه آن را بریدند. سپس مراقب تنهاش بود و به آن سرکشی میکرد.
دیدار میثم با امسلمه
تمار در همان سالی که کشته شد، به حج رفت و نزد امسلمه رفت. امسلمه از او پرسید: «تو کیستی؟»
گفت: «مردی از عراقم.» نسبش را پرسید و او گفت که غلام علی بن ابیطالب (علیهالسلام) است. امسلمه گفت: «تو میثم هستی؟»
گفت: «آری، من میثم هستم.» امسلمه گفت: «سبحانالله! به خدا سوگند بارها شنیدهام که رسول خدا در دل شب، علی را دربارۀ تو سفارش میکرد.»
سپس میثم از امام حسین (علیهالسلام) پرسید. گفتند: در باغ است. گفت: «به او خبر بده که دوست داشتم بر او سلام کنم، و به خواست خدا، نزد پروردگار جهانیان با هم دیدار خواهیم کرد. امروز توان دیدارش را ندارم و قصد بازگشت دارم.»
امسلمه عطری خواست و محاسن او را خوشبو کرد. میثم گفت: «بدان که این محاسن به خون رنگین خواهد شد.»
امسلمه پرسید: «چه کسی این را به تو خبر داده است؟»
میثم گفت: «سرورم امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) به من خبر داده است.»
پس امسلمه گریست و گفت: «او تنها سرور تو نیست، بلکه سرور من و سرور همۀ مسلمانان است.»
سپس با او خداحافظی کرد. میثم به کوفه بازگشت.
دستگیری میثم
پساز مدتی، میثم نهروانی به مکه رفت. در این میان، عبیدالله بن زیاد، پیکی نزد یار و همنشین میثم فرستاد و سراغ او را گرفت. آن مرد گفت که میثم در مکه است.
ابنزیاد گفت: «اگر او را نزد من نیاوری حتماً تو را میکشم و وقتی برای او تعیین کرد.» آن مرد به قادسیه رفت و منتظر میثم ماند. هنگامی که میثم بازگشت، او را دستگیر کردند و نزد ابنزیاد بردند.
به او گفتند: «این مرد از نزدیکترین افراد به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بوده است.»
عبیدالله گفت: «وای بر شما! این مرد، عجم است؟» گفتند: «آری.»
ابنزیاد پرسید: «آیا تو میثمی؟» گفت: «آری.» عبیدالله به او گفت: «پروردگارت کجاست؟» گفت: «در کمین است.» عبیدالله گفت: «به من خبر رسیده که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) تو را برگزیده است.»
گفت: «درست است؛ چه میخواهی؟»
گفت: «شنیدهام که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به تو خبر داده است چه بر سرت خواهد آمد.»
گفت: «آری، به من خبر داده که تو مرا به دار خواهی زد.» عبیدالله گفت: «من خلاف سخن او عمل میکنم!»
میثم گفت: «وای بر تو! چگونه میتوانی مخالفت کنی؟ او از پیامبر خاتم خبر داده، رسول خدا از جبرئیل، و جبرئیل از خدا.»
سپس گفت: «به خدا سوگند، محل دار زدنم را میدانم و من نخستین کسی در اسلام هستم که دهانش مانند دهان اسب مهار میشود.»
بشارت به مختار
عبیدالله میثم را زندانی کرد و مختار ثقفی را نیز همراه او در زندان انداخت.
میثم به مختار گفت: «تو آزاد میشوی و برای خون حسین قیام میکنی، این ستمگر را میکشی و با پای خود بر صورتش قدم میگذاری.»
شهادت و رسوایی بنیامیه
سپس همانگونه که میثم تمار گفته بود، مختار آزاد شد. اما میثم را برای دار زدن بیرون آوردند. عبیدالله گفت: «حکم علی را دربارهاش اجرا میکنم.»
مردی به میثم گفت: «ای میثم، میتوانستی از این سرنوشت دوری کنی!»
او لبخند زد و گفت: «برای همین آفریده شدهام و این درخت برای من پرورش یافته است.»
وقتی او را به دار زدند، مردم گرد او جمع شدند. او درحالیکه بر دار بود، فضایل بنیهاشم و رسواییهای بنیامیه را بیان میکرد.
به ابنزیاد گفتند: «این غلام شما را رسوا کرده است.»
گفت: «دهانش را ببندید.»
پس دهانش را بستند، و او نخستین کسی در اسلام بود که دهانبند زده شد. در روز دوم، از بینی و دهانش خون جاری شد و در روز سوم با نیزه زده شد و به شهادت رسید. شهادت او ده روز پیش از ورود امام حسین علیهالسلام به عراق بود. (۲)
منابع
۱.بحار الانوار، جلد۴۱، صفحۀ ۳۴۳